قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

صرفَن جهت خوشمزگی:)

پیشخوانِ وردپرس هم باز شد ، عکس و پست من هم آپ شد و تو نیامدی!
:D

۹۰/۱۱/۸

2 دیدگاه‌ها »

زمستان را دوست دارم …

… فقط بخاطر نرگس‌هاش!
نرگس‌های شیرازش.
شِبهِ نرگس‌های شیراز البته!

پ.ن:چه خوب که همیشه یه دسته گل‌نرگس روی میز آدم باشه!

+اگر عکس را نمی‌بینید، کلیک کنید.

۹۰/۱۱/۸

4 دیدگاه‌ها »

شاید آخرین پستم باشه … شایدم نباشه …

شب جمعه است؛
یه فاتحه هم واسه شادی روح من بخونید!!

اصلن یادم باشه هفته دیگه اگه زنده بودم یه خیرات واسه خودم بدم.

پ.ن:میگفت آدما خوبه لااقل سی و نه روز یه بار یه سراغی از دوستاشون بگیرن،که اگه یه وقت افتادن مردن به مراسم چهلم شون برسن :) :|
90/11/6

8 دیدگاه‌ها »

امیدواری قطره ای

هروقت تو وضعیت بدی گیر کردی،
اصلن به خودت امیدواری نده که به زودی همه چیز تموم میشه و وضعیتم خوب میشه و ورق برمیگرده و این حرفا.
چون همین که میای یه ذره با شرایط موجود سازگار بشی،
همین که یه ریزه به آینده امیدوار میشی،
یه اتفاقی میفته که وضعیتت رو هزاربرابر بدتر از قبل میکنه!
90/11/4

4 دیدگاه‌ها »

کتاب‌خوانی ـ ۴

حالم به هم مي خورد از اين انقباض معذبي كه نمي فهمد دخترها فقط گريه مي كنند تا توي احمق جانم بغلشان كني.. وقتي گريه مي كنند بغلشان كني نه وقتي اتو مي زنند درس مي خوانند سوراخ جوراب مي دوزند يا دكمه هاي مانتوشان را مي بندند و مقنعه سر مي كشند.

چرخ مي چرخد و ساسان دهن اش را مي چسباند به گردن ام.
اينجور وقت ها، پوف مي كرد توي گردن مامان تا قلقلك اش بيايد.مامان هم اگر حوصله داشت، چرخ را رها م يكرد و حسابي قلقلك اش مي داد و هر دو از خنده ريسه مي رفتند.
اگر هم حوصله اش نمي آمد خودش را كمي جلو ميكشيد و پسرك مي فهميد كه بايد بي خيال شود.
توي گردن من اما ساسان پوف نمي كند. مي داند خوش ام نمي آيد.
تكان نمي خورد و مثل هميشهنفس گرم و آرام اش مي خورد زير گوش ام.
براي اولين بار.. براي يك لحظه فكر مي كنم كه اين.. عماد باشد.. نمي شود.
خودم را كمي ميكشم جلو. سرش را بلند ميكند.

فكر مي كنم كه پتو، عاشقانه ترين شيئ دنياست. اين طور كه مي چسبد به تن آدم. اين طور كه خم و تا ميگيرد به خودش تا زيرو روي تن بي حس و حال، همان شكلي شود كه بايد. گرم مي كند. نرم است و حرف هم نمي زند.
پس عاشقانه ترين هديه ي دنيا همين پتوست كه حتا از خود آدم هم ديگري را بهتر بغل مي كند.
حالا اين پتو براي تو. براي وقت هايي كه من نيستم.. براي هميشه ي زندگيات

رد درد را ميگيرم و با هم توي تنم پرسه ميزنيم.
تمام پشت و پسله هاي درونم را مي شناسد.
همين طور مي پيچم به خودم شايد جايي گم شود.
مي پيچم.. مي آيد.. مي پيچم.. مي آيد.. آرام.. آرام تر تا آنجا كه نميبينم چه طور.. كجا.. خواب دست درد را از دستم بيرون مي كشد.. خواب قرص.. خوابي خالي و بيصدا……

عروسک‌ساز/مریم صابری

کتاب را از اینجا دانلود کنید.
پ.ن: این دخترک راوی داستان که در هیچ چیزش به من شباهت نداشت(جز جنسیتش). پس چرا اینقدر می فهمیدمش؟چطور پابه پایش بغض میکردم؟ اشک ها روی صورتم چه می خواستن در آن سیاهی شب؟!

۹۰/۱۰/۲۵

2 دیدگاه‌ها »

هرگونه برداشتی آزاد است!

یه پرنده که از روز اول تولدش، توی قفس بوده و از دنیا هیچ جایی رو به جز همین محدوده تنگ قفسش ندیده و نمی‌شناسه، چه می‌دونه آسمون چیه،پرواز چیه؟
برای خودش خوشه و آواز می‌خونه.
البته می‌دونه یه مشکلی هست، می‌دونه که بال‌ها رو الکی نداره. اما هیچ‌وقت نمی‌فهمه قضیه چیه.

ولی فقط کافیِ برای یه لحظه کوتاه، قفسش رو بیاری بذاری پشت پنجره و پرده رو پس بزنی تا ببینه آسمونُ ، ببینه پرنده‌های دیگه رو، که چه آزاد و رها در حال پروازن.
دیگه هیچـــــی، دیگه همه‌چی تمومه.
همین یه لحظه کافیِِ تا برای همیشه زندگیُ براش جهنم کنی!

۹۰/۱۰/۲۲

بدون دیدگاه »

143

یکی هم بود همش می‌ترسید از لبه پشت‌بوم بیفته.
اینقد عقب‌عقبی رفت که از اون‌ورش آویزون شده، داره میفته.

بدبخت کسی رو هم نداره دستشُ بگیره، بکشوندش بالا، نذاره بیفته:|

ای‌بابا!

۹۰/۱۰/۲۱

1 دیدگاه »

پاسداری شده: یا لیتَنی کُنتُ ترابا

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:


برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

آرزوهای کوچک-12

آرزو دارم …
دفعات بعد که میام کرج، نمازم شکسته باشه!

پ.ن : فک میکردم هیچ شهری نیست که بخواد رو دست تهران بزنه. اما حالا که دقیق فکرشو میکنم میبینم از کرج خیلی بیشتر از تهران بدم میاد:-(
90/10/12

4 دیدگاه‌ها »

با خود خواهد برد …

… باد؛
ما را …
تنهایی‌های‌ِ ما را …

۹۰/۱۰/۱۱

1 دیدگاه »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 64 مشترک دیگر بپیوندید