یکی هم بود همش میترسید از لبه پشتبوم بیفته.
اینقد عقبعقبی رفت که از اونورش آویزون شده، داره میفته.
بدبخت کسی رو هم نداره دستشُ بگیره، بکشوندش بالا، نذاره بیفته:|
ایبابا!
۹۰/۱۰/۲۱
یکی هم بود همش میترسید از لبه پشتبوم بیفته.
اینقد عقبعقبی رفت که از اونورش آویزون شده، داره میفته.
بدبخت کسی رو هم نداره دستشُ بگیره، بکشوندش بالا، نذاره بیفته:|
ایبابا!
۹۰/۱۰/۲۱
نوشته شده در تفکرات اندرونی
برچسبها: فخرفروشی, اعتمادبهنفس, ترس, زندگی, غرور
همه چیـــــــز در مورد زندگی ...
|
هوم حکایت خیلیامونه
این وسط ی چی باید باشه کمک کنه متعادلمون کنه ک اونم گاهی گم میکنیم…