یه پرنده که از روز اول تولدش، توی قفس بوده و از دنیا هیچ جایی رو به جز همین محدوده تنگ قفسش ندیده و نمیشناسه، چه میدونه آسمون چیه،پرواز چیه؟
برای خودش خوشه و آواز میخونه.
البته میدونه یه مشکلی هست، میدونه که بالها رو الکی نداره. اما هیچوقت نمیفهمه قضیه چیه.
ولی فقط کافیِ برای یه لحظه کوتاه، قفسش رو بیاری بذاری پشت پنجره و پرده رو پس بزنی تا ببینه آسمونُ ، ببینه پرندههای دیگه رو، که چه آزاد و رها در حال پروازن.
دیگه هیچـــــی، دیگه همهچی تمومه.
همین یه لحظه کافیِِ تا برای همیشه زندگیُ براش جهنم کنی!
۹۰/۱۰/۲۲



