حالم به هم مي خورد از اين انقباض معذبي كه نمي فهمد دخترها فقط گريه مي كنند تا توي احمق جانم بغلشان كني.. وقتي گريه مي كنند بغلشان كني نه وقتي اتو مي زنند درس مي خوانند سوراخ جوراب مي دوزند يا دكمه هاي مانتوشان را مي بندند و مقنعه سر مي كشند.
چرخ مي چرخد و ساسان دهن اش را مي چسباند به گردن ام.
اينجور وقت ها، پوف مي كرد توي گردن مامان تا قلقلك اش بيايد.مامان هم اگر حوصله داشت، چرخ را رها م يكرد و حسابي قلقلك اش مي داد و هر دو از خنده ريسه مي رفتند.
اگر هم حوصله اش نمي آمد خودش را كمي جلو ميكشيد و پسرك مي فهميد كه بايد بي خيال شود.
توي گردن من اما ساسان پوف نمي كند. مي داند خوش ام نمي آيد.
تكان نمي خورد و مثل هميشهنفس گرم و آرام اش مي خورد زير گوش ام.
براي اولين بار.. براي يك لحظه فكر مي كنم كه اين.. عماد باشد.. نمي شود.
خودم را كمي ميكشم جلو. سرش را بلند ميكند.
فكر مي كنم كه پتو، عاشقانه ترين شيئ دنياست. اين طور كه مي چسبد به تن آدم. اين طور كه خم و تا ميگيرد به خودش تا زيرو روي تن بي حس و حال، همان شكلي شود كه بايد. گرم مي كند. نرم است و حرف هم نمي زند.
پس عاشقانه ترين هديه ي دنيا همين پتوست كه حتا از خود آدم هم ديگري را بهتر بغل مي كند.
حالا اين پتو براي تو. براي وقت هايي كه من نيستم.. براي هميشه ي زندگيات
رد درد را ميگيرم و با هم توي تنم پرسه ميزنيم.
تمام پشت و پسله هاي درونم را مي شناسد.
همين طور مي پيچم به خودم شايد جايي گم شود.
مي پيچم.. مي آيد.. مي پيچم.. مي آيد.. آرام.. آرام تر تا آنجا كه نميبينم چه طور.. كجا.. خواب دست درد را از دستم بيرون مي كشد.. خواب قرص.. خوابي خالي و بيصدا……
عروسکساز/مریم صابری
کتاب را از اینجا دانلود کنید.
پ.ن: این دخترک راوی داستان که در هیچ چیزش به من شباهت نداشت(جز جنسیتش). پس چرا اینقدر می فهمیدمش؟چطور پابه پایش بغض میکردم؟ اشک ها روی صورتم چه می خواستن در آن سیاهی شب؟!
۹۰/۱۰/۲۵



