توسط قطره باران
یه وقتایی بابام گیج میزنه و خطا میره،
ولی مامانم به موقع جلوشُ میگیره ، آگاهش میکنه و از اشتباه دَرِش میاره.
یه وقتا هم برعکس.
ولی مهم اینه که آخرسر هیچکدومشون کار اشتباهی انجام نمیده.
همیشه خوبن.
باهم که هستن، خوبن.
کارشون درسته
۹۰/۱۱/۳۰
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
از ترم ۳ هرچی دررفتیم از زیرِ بارِ معادلات دیفرانسیل گذروندن، آخر سر این ترمِ آخری یقهمُ گرفت و گفت تا منُ پاس نکنی عُمرن بذارم بری پیِ زندگیت !:)
درس اختیاریای که مثل خیلی چیزای اختیاریِ دیگهی این زندگی، اجباری بود/شد.
البته من از اینکه مجبور شدم معادلات بخونم ناراحت نیستم. که اتفاقن خیلی هم کلاس خوبی بود و لذت هم بردم.
حداقل فایدهش این بود که بهم ثابت شد هنوزم از ریاضی خوندن لذت میبرم .هرچند فکر کنم که دیگه هیچی از معلومات قبلیم رو به خاطر ندارم و چیزای جدید هم به سختی تو ذهنم فرو میره
و اصلن فکر میکنم حیف میشد اگه مدرک کارشناسی رو میگرفتم و نمیفهمیدم «تبدیل لاپلاس» چیه

عکس هم که گویاست وضعیتِ غالبِ درس خوندن من
۹۰/۱۱/۹
لذتهای زندگی تفکرات بيروني تفکرات دیدنی
توسط قطره باران
آرسنال (و بطور خاصتر آرسن ونگر) مثل مادری میمونه که یه بچهای رو به دنیا میاره، مراقبتش میکنه، با هزار و یک بدبختی بزرگش میکنه، قوی و سرشناسش میکنه؛
بعد همینکه بچهِ بزرگ شد و به یه جایی رسید که میتونست به کمک مادرِ بیاد و یه دردی ازش دوا کنه، میذارَدِش و میره!
پ.ن1:اینُ دو-سه روز پیش که سِسک فابرِگاس رو با پیراهن بارسلونا دیدم، مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
در طول هفته،
لااقل یه نصفهروزشو یه کارِ مفید انجام بده،
تا اگه یهوقت خداینکرده،
یکی ازت پرسید:»طی روز، از صبح که پامیشی تا شب چی کار میکنی؟»
یه جوابی داشته باشی که بدی.
9/5/90
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
حسِ خوب ِ درست کردنِ لواشک!

به یاد اون روزایی که در بساطمان ، شور و شوقِ کودکی بود و ظرفی لبریز از حوصله!!
20/4/90
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
اون دسته از دانشجویانی که از روز اول ورود به دانشگاه ، اهداف بلند مدت در سر می پروراندند و نقطه به نقطه ی دانشگاه و خیابان های اطراف رو به دنبال شریک زندگی آینده شون ، گشتند ؛ حالا در دو – سه ترم باقی مانده، در دوره کارشناسی به صورت زوجِ مرتب سر کلاس میشینند !
خدا رو شکر که حداقل آرزو به دل، فارغ التحصیل نمیشن 
19/2/90
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
یک سال پیش – همین موقع – روزهای دیال آپ
موس رو می برم گوشه سمت راستِ پایین
روی آیکون باتری کلیک می کنم و میذارمش رو حالتpower saver
صفحه دسکتاپ تاریک میشه.
دکمه محافظ برق رو میزنم و خاموشش می کنم .
بعد پامیشم سیم شارژر لپ تاپ رو ازش جدا می کنم؛
هم چنین موس و فنِ زیر لپ تاپ رو.
لپ تاپ رو بغل می کنم و می برم اون اتاق که نزدیکِ خط تلفنِ.
سیم تلفن رو از زیر فرش درمیارم و میزنم به پشت لپ تاپ و وصل می شم به اینترنت .
… مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
دیشب خواب بودم . یعنی داشت خوابم می برد که صدای تق تقی از توی حیاط توجهم رو جلب کرد .
گوشامو تیز کردم تا ببینم صدای چیه .
صدای قطرات بارون بود که به ایرانیت ها می خورد .
چقد با بارون بیگانه شدیم که با شنیدن صداش ، باید یه کم فکر کنیم تا بفهمیم صدای چیه .
هم متعجب شدم از اینکه داره بارون میاد ، هم کلی ذوق کردم .
یعنی ببین کارمون به کجا رسیده که بارش بارون ، اونم تو دلِ زمستون ، برامون به اندازه بارش ِ شهاب سنگ غافلگیر کننده و عجیبه !!!!!
ای خدا !!!
شُکرت !
پ.ن :دیشب خیلی دلم می خواست بلند بشم و برم از پشت پنجره بارون رو تماشا کنم .
ولی تمام تنم غرقِ خواب بود ؛
بجز گوش ها و قلب و عقلم .
من تنها با گوش هام صدای قطره هایِ بارون رو می شنیدم ،
و با قلبم لذتشو می بردم ،
و با عقلم (ذهنم) فکر می کردم و این اراجیف و یه سری اراجیف دیگه رو سر هم می کردم
تا خوابم ببره .
15/10/89
تفکرات بيروني
توسط قطره باران
امروز بيش از هرروز و هر لحظهي ديگر ، جاي خالي ات را احساس كردم .
و آنگاه دردِ جانكاهي تمامي بدنم را به رعشه در آورد.
از شدت درد ، حس مي كردم همينك مغز سرم منفجر خواهد شد !
هيچ فكرش را نميكردم كه نبودنت چنين تاثير عميق و جانسوزي بر من داشته باشد .
اما از آن روزي كه تو رفتهاي ، آه و نالههايم يك لحظه خاموش نشده است .
بياختيارِ خود ،اشك ميريزم تا شايد مرهمي باشد بر زخمم .
اصلا با رفتنت همه چيز برايم عطر و طعمي از خون دارد.
و درد بزرگي است مرا ؛
دردِ بي عقلي … مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تفکرات بيروني