و ما یسطرون
چقدر تو رو از خودم محروم کردم و میکنم.
فقط بخاطر اینکه هیچکس، من و تو رو با هم جدی نگرفت.
همیشه وقتی تو رو در کنار من میدیدن، یه نگاه چپ بهت مینداختن که من هیــــچ طاقتشُ نداشتم.
یا شایدم بخاطر اینکه میدیدم آدمای دیگه بهتر از تو رو در کنار خودشون دارن .
ولی من {در کنار خالقم} فقط تو رو داشتم و بجز تو هیچکس رو!
رهات میکردم تا منم بتونم بهتر از تو رو برای خودم پیدا کنم.
ولی آخرسر پشیمون و دلشکسته برمیگشتم سمت خودت.
یا شایدم بخاطر اینکه هیچوقت خودمُ لایقِ داشتنِ تو ندونستم.
مثل همیشه خودمُ دستکم گرفتم.
و وقتی دیدم اونطور که باید بهت نمیرسم، خواستم برای همیشه ازت دل ببُرم و جدا بشم.
ولی حقیقت اینه که «هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی«
…
حقیقت اینه که با تمام جفاهایی که در حقِت کردم، هیچوقت منُ تنها نذاشتی و همیشه با صبوری حرفامُ شنیدی و هیچ نگفتی!
کاش …!
۹۰/۸/۲۶
اگه صدامُ میشنیدید …
بهم میگه:»اَه اّه! تو چقد تلخی! با یه من عسل هم نمیشه خوردِت اصن.بداخلاااااااق»
سکوت میکنم.
میگه:»چرا اینقده تو تلخ و تندی دختر؟؟»
میگم:»تقصیر خودتونِ.
من که از اول اینطوری نبودم.
هربار هر حرفی رو که زدم،اول به آرومی و با ملایمت و مهربونی گفتم.ولی انگار کسی نشنید.کسی توجهی نکرد.
مجبور شدم دفعه بعد یه مقدار بلندتر بگم و با ملایمت کمتری تا شاید حرفم جدی گرفته بشه.
ولی بازم هیچکس اعتنایی نکرد.
من حرفامُ چندین بار تکرار کردم و هربار مجبور شدم از بار ملایمتش کم کنم و با تندی بیانش کنم.
آخر سر وقتی که دیگه سخنم به داد و لحنم از لطافت و مهربونی به خشونت و تندی تبدیل شده بود،منُ دیدید و حرفم رو شنیدید و گوش کردید.
خب وقتی آدم چنین وضعیتی رو میبینه چرا باید خودشُ رو خسته کنه؟!!
بجای اینکه یک چیز رو آروم و باملایمت ولی چندین بار بگم، ترجیح میدم فقط یه بار بگم.هرچند با اخم و تندی!
میبینید.من کاملن بیتقصیرم از اینکه شما یک دخترِ مهربان و خندهرو و لطیف در کنار خودتون ندارید!»
آره، من هیچوقت این حرفا رو به زبون نیاوردم.
فقط با غم نگاهش کردم.
ولی اون بجای غمِ تو چشمام، فقط اخم و ابروهای درهمرفتهمُ دید.
پ.ن بیربط:با پررویی تمام دارم ادامه میدم …
بلاگنویسی رو!
۹۰/۷/۹
صدبار گفتی و دیدی بیثمریاش را/ سکوت چه ضرر داشت که یک بار نگفتیش؟!!
ببین وقتی نه تو توجهی به حرف من داری، نه من توجهی به حرف تو،
و هردومون هم ادعا داریم که اگه چیزی میگیم واسه خاطر سلامتی و خوبی ِ طرف مقابلِمونِ ، ولی با این حال هیچ کدوم واسه حرف اون یکی تره هم خرد نمیکنیم ،
دیگه چه کاریِ این قد خودمونُ خسته میکنیم، حرفیُ میزنیم که بعدش جوابی بشنویم که هیچ ازش خوشمون نمیاد و دلمون بگیره و ناراحت بشیم از این که گوش شنوایی وجود نداره و غصه بخوریم و …
هیسسسسس!
دیگه هیچی نگو.
بیا دیگه بی خیال هم بشیم.
بیا دیگه چشمامونُ ببندیم و همدیگه رو نبینیم.
تو برو سی خودت، منم سی ِ خودم.
…
4/6/90
مجبورم
خیلی سخته لبخند زدن به روی کسی که با تمام وجودت ازش متنفری.
ولی مجبوری باهاش خوب باشی و بگی و بخندی و گرم بگیری.
چقد زجرآوره اون لحظه ای که قلبت داره تیکه تیکه میشه از زخم هایی که اون آدم بهش زده،
ولی باید بهش دست بدی و بشینی روبروش و بهش لبخند بزنی …
30/1/90
پاسداری شده: ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل /می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
پاييزانه
حال ِ منو اگه مي پرسي ، خوبم .
چرا بايد بد باشم ؟!
اصلا همين كه هوا رو به سرما مي ره .
همين كه يه نسيمِ خنكي ، گونه هامو نوازش ميده .
همين كه باد ، برگها رو اينور ، اونور ميكنه .
همين كه يه نمِ بارون ميزنه تو چشام و با اشكام قاتي ميشه .
همين كه تابش خورشيد خانوم ، كمرنگ ميشه .
همين كه شب ها طولاني تر ميشه .
همين كه ساعت ها يه ساعت به عقب كشيده ميشه .
همين كه چشممان به جمال انار و نارنگي هاي سبز رنگ روشن ميشه.
اصلا همين كه پاييز ميشه
و ماهِ مهر شروع ميشه؛
حال ِ منم خوب ميشه .
خوب ِ خوب .
حالا تو ميخواي باور بكني ، ميخواي نكني .
حتي اگه خودم هم باور نكنم ،بازم مهم نيست .
مهم اينه كه پاييز اومده و حالمون هم خوب ِ خوبه
1/7/89
invisible
ميدوني الان چند وقته كه حالت default مسنجرتو گذاشتي invisible to everyone ؟!
اصلا ميدوني چند وقته خودتو رَسمَن و اِسمَن ، ازعالم و آدم hidden كردي و خزيدي تو پيلهي تنهايي خودت و همه درها رو هم بستي؟!
دِ ، بسه ديگه .
پس كِي ميخواي روشن بشي و از اين تاريكي بيرون بياي؟!
چه دلت بخواد ،چه نخواد، مجبوري كه به زودي available بشي و خودتو نمايان كني .
فقط اميدوارم عواقب اين همه مدت عزلت و گوشه نشيني ،دامنتو نگيره!
غم تنهايي اسيرت ميكنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه
22/6/89
…
تو که تمام «اعتماد» و » اعتقاد» و «اعتبار» مرا با به بادِ فنا دادی .
لااقل بیا و این تردیدهای لعنتی را از دل شکسته ام بگیر و ببر و راحتم بذار .
بذار کمی هم روی آسودگی را ببینم .
18/3/89



