توسط قطره باران
وجود برخی چیزها در زندگیِ آدم، جزء ضروریات و واجباتِ.نمیشه بهطورِ کل اون چیز رو از زندگی حذف کرد.
حتا تصمیمگیری برای از بینبردنش هم ، مشکلات زیادی برای آدم ایجاد می کنه.
راست میگن که :»ترکِ عادت، موجب مرض است.«
یکی از این ضروریات و واجباتِ زندگی امروزی، اینترنتِ.
از حدود ۲-۳ماهِ پیش تصمیم گرفتم اینترنت را برای مدتی از زندگیم حذف کنم مطالعه ادامهٔ این نوشته »
گفتوگوهاي خودموني تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
۱- اول و آخر هر مجلس عروسی که میرم به این فکر میکنم که :»ایکاش این رسمِ عروسی وَربیفته.«
چرا میشه آدم شب بخوابه،صبح بلند شه ببینه مثلن خیلی از صفحات و امکانات اینترنت منهدم شدن، ولی نمیشه شب بخوابه، صبح بلند شه ببینه یه سری از رسم و رسومات، دیگه وجود ندارن و تلاش برای احیاشون هم فایدهای نداره؟؟؟؟؟؟؟چرا آیا؟!!
۲- بنده آرزو ندارم ازدواج کنم.ولی آرزو دارم مطالعه ادامهٔ این نوشته »
گفتوگوهاي خودموني تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
و باز هم در نیمه ذیحجه، در سالروز ولادت توست که من نیز از نو زاده میشوم
و سراسر وجودم لبریز از افتخار و شادی میشود.
یا امام هادی(ع)به حق نیمه این ماهِ عزیز، تو خود هادی تمامی لحظاتم باش.
آمییییییین
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
گفتوگوهاي خودموني تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
میخوام تو اوج خداحافظی کنم!
هه هه هه!!!
آره خندهداره.
این «تو اوج بودن» برای من خیلی خندهدار به نظر میرسه!
چرا که اصولن آدم اهل فراز وفرودی نیستم که بخوام روزی به اوج برسم.
منظورم از اوج ، «اوجِ یکنواختیِ» شاید!
منظورم اینِ که حال و احوال ِ این روزهام، به نسبت اون روزهایی که تازه شروع کرده بودم، هیچ فرقی نداره.
نه زندگیم روبهراه شده، نه داغون و بههم ریخته.
نه عاشق شدم، نه کسی عاشقم شده. 
نه ازدواج کردم، نه قصدشُ دارم.
نه ارشد قبول شدم و نه حتا میخوام بشینم به درس خوندن.
نه قصد رفتن به خارج از کشور رو دارم.
نه قصد خودکشی(!)
…
و نه هیچ چیز دیگر.
هیچ کدام از بهانههایی که معمولن آدما برای ترک بلاگشون میارند رو من ندارم.
من هنوز همون آدمِ اول راه هستم.
با حداقل تغییرات ممکن.
حتا آدمای حقیقی زندگیم هم نسبت به قبل بیشتر نشده که بخوام نسبت به مجازیهاش بینیاز بشم.
بیشتر که هیچ، حتا کمتر هم شده.
و اتفاقن برخلاف سابق خودم رو هم بینیاز از ارتباط با آدما نمیبینم.
ولی …
میخوام خداحافظی کنم.
تو اوج میخوام خداحافظی کنم!
تو اوجِ یکنواختی!
حالا چرا میخوام خداحافظی کنم؟
خب قرار نیست که همهچیز برای همیشه ادامه داشته باشه.
ضمن اینکه فکر میکنم آدما نیاز دارند یه چند وقت یه بار بصورت کلی ریست بشوند.
شاید بعد چند ماه احساس خفگی بهم دست بده و دلم بخواد برگردم.
نمیدونم.
خودم که اصلن دلم نمیخواد اینطوری بشه.
ولی در برابر وسوسه نوشتن، کاملن انسان بیارادهای هستم.
این پست رو هم بیشتر بخاطر این نوشتم تا حدامکان راه برگشت رو برای خودم ببندم.
ضمن اینکه این حداقل کاری بود که برای احترام به کسانی که اینجا رو میخوندند، میتونستم انجام بدم.
پس…
بدرود!
پ.ن۱: اینطور نیست که مثلن شب خوابیده باشم و یهو صبح بلند شوم و این تصمیم رو بگیرم.
شاید بیشتر از یک ماهِ که دارم به این موضوع فکر میکنم و این نوشته رو هم خیلی وقت پیش تایپ کرده بودم.
پ.ن۲: وابستگی بد دردیست …
علاوه بر حس غمی که تو دلم حس میکنم، احساس قاتل بودن هم دارم!
هیچ فکرشُ نمیکردم حتا به ۲سال هم نرسه…
۹۰/۷/۱۵
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
اگه یه روز و روزگاری ،
تو کوچه و خیابون،
بین فامیل و دوست و آشنا و حتا رهگذران،
یکی رو دیدین و شروع کردین باهاش صحبت کردن،
ولی اون بندهخدا اونطور که شما انتظارش رو داشتین جوابتون رو نداد،
گیج و منگ بود،
مکث داشت،
نمیدونست چی باید بگه،
پرت و پلا گفت،
مثل خودتون بلد نبود تعارف تیکهپاره کنه و قربون صدقه بره،
هیچی نمیگفت،
خیره نگاهتون میکرد
…
یا هرچی.
تو رو خدا بجای اینکه فکر کنید که چه آدم بیتربیت و بیادب و نفهمیِ،
یا چقد فیس و افادهایِ،
چقدر خودشُ میگیره،
متکبر و ازخودراضیِ،
حالا فکر میکنه کی هست،
یا چقدر خنگ و منگِ،
اصلن انگار عاشقِ،
تو عالم هپروتِ
…
یا چی و چی و چی .
یه لحظه، فقط یه لحظه فکر کنید که این بندهخدا شاید از بس مونده تو پیله تنهایی خودش،
شاید از بس آدم ندیده،
حرف نزده، حرف نشنیده
که به کل حرف زدن از خاطرش رفته!
تو رو خدا بجای این فکرای ناجور و زخم زبون زدن به دل اون بندهخدا،
فقط یه کم بهش زمان بدید تا یادش بیاد «حرف زدن»یعنی چی!!
پ.ن:این نوشته را بخوانید و از دیگران هم بخواهید بخوانند.
فقط بخاطر اینِ که آدمای بیشتری از این واقعیت باخبر بشوند.
که بدونند توی این دنیا همچین بندهخداهایی هم وجود دارند.
شاید کمتر دلشون شکسته بشه.شاید!
۹۰/۷/۳
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
اینایی که صبح تا شب کاری جز مسخره کردن این و اون و خندیدن به ریشِ مردم ندارند،
بعد میشینند به طور جدی باهم بحث میکنند که این برنامه «خندهبازارِ» شبکه سه چه برنامه زشت و کثیفیه!!
پ.ن:منم خیلی بدم میاد از این برنامه و بجز دو-سه تا آیتم نود و باب راس(لذت نقاشی)اش ندیدم اصلن.
ولی خودمونیم دیگه.ما ایرانیا همَمون یه رگ مسخرهبازی و تقلید داریم تو وجودمون.
هم استعدادشُ داریم و هم خوشمون میاد میبینیم یکی ادای دیگران رو درمیاره.
صداوسیمامون هم که ماشاءالله استادیِ واسه خودش در این زمینه!
۹۰/۶/۲۷
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
مامان و بابام توی اون اتاق مشغول تغییر دکوراسیون و جابجایی تختها بودند.
چند روزیِ که مامانم گیر داده «این تختها بزرگند و همه اتاق رو گرفتند ،بفروشیم کوچیکترشُ بگیریم.«
بعد بابام ـ که فوقتخصص خرابکاری دارن ایشون!ـ میگفت «نه ،پایین و بالای همین تختها رو میبرم تا کوچیک شه!!!» مطالعه ادامهٔ این نوشته »
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
نه ، یعنی واقعن این اروپایی نَوَفَهمن که نباید بازی به این مهمی ، فینال جام باشگاه های اروپا رو بندازن شبِ یکشنبه ؟!!!! :دی
خب کار و زندگی داریم فرداش 
پ.ن: اگه دقت کنیم ، نصف بیشتر غُرهامون به همین بی منطقیه!
7/3/90
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
1) سرنوشت یعنی اینکه برای آدمی مثل من که سالی یه بار هم راهش نمیفتاد طرفای آزادی ، جوری مقدر بشه که برای 4سال پیاپی ، در هفته حداقل 2بار چشمش به جمال میدون آزادی روشن بشه.
2) دو شنبه گذشته ،برای اولین بار سوار متروی میدون آزادی میشیم و با دوستان کلی از افتتاح چنین ایستگاهی ذوق می کنیم . مطالعه ادامهٔ این نوشته »
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
سکوتِ سالیانِ سال خانه مان ، شکسته شده است ؛
با صدای یک نوزاد!
البته راستش حالا دیگه نوزاد نیست ، که یک کودکِ شیرخواره است.
با امروز دقیقن 3 ماه می شود که به این دنیا قدم گذاشته.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
گفتوگوهاي خودموني