تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
همنشینی ۹ها در تاریخ ۹۹/۹/۹ و وسوسهی نوشتن پستی جهتِ انتشار در اینتاریخ(و این لوسبازیا!)، بهانهای شد تا به ۹ سال آیندهم فکر کنم.
اما انگار ذهنم یخ زده باشه.
هرچه چشمامُ بستم و سعی کردم مجسم کنم که ۹سال بعد کجا هستم و دارم چیکار میکنم،هیچی به ذهنم نرسید.
عوضش به ۹سال گذشتهم فکر کردم.
و به طرز عجیبی دریافتم که مطالعه ادامهٔ این نوشته »
لعنتی!
واژههای لعنتی!
همهشان اینجا بودن، در ذهنِ من!
مدام مقابلم خودنمایی میکردن و اشکم را درمیآوردن.
اما حالا که آمدهام تا ثبتشان کنم، همه از ذهنم گریختهاند.
پخش و پراکنده شدهاند دور و وَرم.
توان جمعوجور کردنشان را ندارم.
هرچقدر هم سعی کنم، هیچ شبیه اولشان نخواهند شد.
لعنتی!
ای واژههای لعنتی!
میخواستم از احساس متناقضی که با دیدن برف درگیرش میشوم، بگویم.
میخواستم از غمی که برفِ امروز بر دلم باراند، بگویم.
میخواستم از حجم بغضها و گرفتگی دلم بگویم.
که هیچ انتظارش را نداشتم.
هیچ فکرش را نمیکردم احساسی غیر شادی و لذت را در چنین روزی تجربه کنم.
میخواستم …
چیزی نمیخواهم بگویم.
فقط میخواهم همچو آسمان، سرد باشم و ببارم!
۹۰/۹/۵
اگه یه روز و روزگاری ،
تو کوچه و خیابون،
بین فامیل و دوست و آشنا و حتا رهگذران،
یکی رو دیدین و شروع کردین باهاش صحبت کردن،
ولی اون بندهخدا اونطور که شما انتظارش رو داشتین جوابتون رو نداد،
گیج و منگ بود،
مکث داشت،
نمیدونست چی باید بگه،
پرت و پلا گفت،
مثل خودتون بلد نبود تعارف تیکهپاره کنه و قربون صدقه بره،
هیچی نمیگفت،
خیره نگاهتون میکرد
…
یا هرچی.
تو رو خدا بجای اینکه فکر کنید که چه آدم بیتربیت و بیادب و نفهمیِ،
یا چقد فیس و افادهایِ،
چقدر خودشُ میگیره،
متکبر و ازخودراضیِ،
حالا فکر میکنه کی هست،
یا چقدر خنگ و منگِ،
اصلن انگار عاشقِ،
تو عالم هپروتِ
…
یا چی و چی و چی .
یه لحظه، فقط یه لحظه فکر کنید که این بندهخدا شاید از بس مونده تو پیله تنهایی خودش،
شاید از بس آدم ندیده،
حرف نزده، حرف نشنیده
که به کل حرف زدن از خاطرش رفته!
تو رو خدا بجای این فکرای ناجور و زخم زبون زدن به دل اون بندهخدا،
فقط یه کم بهش زمان بدید تا یادش بیاد «حرف زدن»یعنی چی!!
پ.ن:این نوشته را بخوانید و از دیگران هم بخواهید بخوانند.
فقط بخاطر اینِ که آدمای بیشتری از این واقعیت باخبر بشوند.
که بدونند توی این دنیا همچین بندهخداهایی هم وجود دارند.
شاید کمتر دلشون شکسته بشه.شاید!
۹۰/۷/۳
اَه ! منم دیگه دارم شورشو درمیارما!
مثلن داشتیم شام میخوردیم، کوفتمون شد.
…
قضیه از این قراره که یه چن وخ یه بار یه موضوعی میشه که این مامانِ ما با حرفاش تمام اعصاب و روان ما رو داغان کنه!
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
سکوتِ سالیانِ سال خانه مان ، شکسته شده است ؛
با صدای یک نوزاد!
البته راستش حالا دیگه نوزاد نیست ، که یک کودکِ شیرخواره است.
با امروز دقیقن 3 ماه می شود که به این دنیا قدم گذاشته.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
داشتم فکر می کردم چرا اونقدر که باید سرِ فیلم «جدایی نادر از سیمین» اشک نریختم .
هرچند اون روزایی که رفتم فیلمو دیدم ،به حدی داغون بودم که بی هیچ حرف و بهونه ای میتونستم ساعت ها اشک بریزم .
اصن بخاطر همون حالِ خرابم میخواستم قید دیدنش رو بزنم.
میدونستم که با دیدن فیلم ،حالم بهتر نمیشه.
نگران بودم که حالِ خرابم ،حس لذت بردن از فیلم رو خراب کنه.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
دوباره دارم قاطی می کنم.
داره میزنه به سرم .
یه مدت خوب شده بودما ، ولی باز دوباره انگار …
حتمن باید یه چیزی خراب شده باشه این وسط.
یه چیز ِخیلی مهم؛
اینقد مهم که همه چیزای دیگه رو هم ریخته بهَم.
که تمام تلاشم برای درست کردنشون بی نتیجه مونده .
که نمیذاره من همونی باشم که پیش از این بودم.
که نمیذاره من همونی باشم که دلم میخواد باشم .
هیچ نمیدونم اون چیز چیه .
شاید اگه میدونستم ، میتونستم درستش کنم .
حالا دیگه به کل امیدمو از دست دادم .
میدونم که درست شدنی نیس.
یه چند وقت یه بار سعی میکنم خودمو بزنم به اون راه و ندیدش بگیرم و خوب باشم .
ولی باز یه جوری خودشو بهم نشون میده .
…
به کل داره میزنه به سرم …
نفسم در نمیاااااد،
جمعه ها که هیییییییچ
شنبه ها ،یکشنبه ها ، دوشنبه ها و …. هم سرنمیاد .
پ.ن: عنوان رو باید کامل می نوشتم که این اَزَم برنمیاد !
10/12/89