قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

کتاب‌خوانی-۲

فصل انجماد قلب‌ها رسیده و قلب‌ها نیز یخ زده‌اند.
حیات قلب در گریه است و آن «قتیل‌العَبَرات» کشته شد تا ما بگرییم و …
خورشید عشق را به دیار مرده قلب‌هایمان دعوت کنیم و برف‌ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود.

فتحِ خون/شهید سید مرتضی آوینی/نشر واحه

 

پ.ن: «کلِ یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا»
هرسالی که می‌گذره، مفهوم این عبارت بیشتر برام روشن می‌شه.

۹۰/۹/۱۴

بدون دیدگاه »

۹سالِ بعد

هم‌نشینی ۹ها در تاریخ ۹۹/۹/۹ و وسوسه‌ی نوشتن پستی جهتِ انتشار در این‌تاریخ(و این لوس‌بازیا!)، بهانه‌ای شد تا به ۹ سال آینده‌م فکر کنم.

اما انگار ذهنم یخ زده باشه.
هرچه چشمامُ بستم و سعی کردم مجسم کنم که ۹سال بعد کجا هستم و دارم چی‌کار میکنم،هیچی به ذهنم نرسید.

عوضش به ۹سال گذشته‌م فکر کردم.
و به طرز عجیبی دریافتم که مطالعه ادامهٔ این نوشته »

2 دیدگاه‌ها »

برف که می‌بارد، غم/شادی در دلم می‌روید

لعنتی!
واژه‌های لعنتی!
همه‌شان اینجا بودن، در ذهنِ من!
مدام مقابلم خودنمایی می‌کردن و اشکم را درمی‌آوردن.

اما حالا که آمده‌ام تا ثبت‌شان کنم، همه از ذهنم گریخته‌اند.
پخش و پراکنده شده‌اند دور و وَرم.
توان جمع‌وجور کردن‌شان را ندارم.
هرچقدر هم سعی کنم، هیچ شبیه اول‌شان نخواهند شد.

لعنتی!
ای واژه‌های لعنتی!

 

می‌خواستم از احساس متناقضی که با دیدن برف درگیرش می‌شوم، بگویم.
می‌خواستم از غمی که برفِ امروز بر دلم باراند، بگویم.
می‌خواستم از حجم بغض‌ها و گرفتگی دلم بگویم.
که هیچ انتظارش را نداشتم.
هیچ فکرش را نمی‌کردم احساسی غیر شادی و لذت را در چنین روزی تجربه کنم.
می‌خواستم …
چیزی نمی‌خواهم بگویم.
فقط می‌خواهم همچو آسمان، سرد باشم و ببارم!

۹۰/۹/۵

 

2 دیدگاه‌ها »

جدایی اشک از لبخند

داشتم فکر می کردم چرا اونقدر که باید سرِ فیلم «جدایی نادر از سیمین» اشک نریختم .
هرچند اون روزایی که رفتم فیلمو دیدم ،به حدی داغون بودم که بی هیچ حرف و بهونه ای میتونستم ساعت ها اشک بریزم .
اصن بخاطر همون حالِ خرابم میخواستم قید دیدنش رو بزنم.
میدونستم که با دیدن فیلم ،حالم بهتر نمیشه.
نگران بودم که حالِ خرابم ،حس لذت بردن از فیلم رو خراب کنه.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

3 دیدگاه‌ها »

برخیز که شور محشر آمد / کاین قصه ز سوز جگر آمد

چه حال خوبی به آدم میده ، خوندن «زیارت عاشورا» بعد ِ دیدن «مختارنامه» !
یه جور حس سبکی و آرامش !
وقتی زبونت همراه تک تک سلول های وجودت میگه :» فلعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت » مطالعه ادامهٔ این نوشته »

8 دیدگاه‌ها »

بي عقلي!

امروز بيش از هر‌روز و هر لحظه‌ي ديگر ، جاي خالي ات را احساس كردم .
و آن‌گاه دردِ جانكاهي تمامي بدنم را به رعشه در آورد.
از شدت درد ، حس مي كردم همينك مغز سرم منفجر خواهد شد !
هيچ فكرش را نمي‌كردم كه نبودنت چنين تاثير عميق و جان‌سوزي بر من داشته باشد .
اما از آن روزي كه تو رفته‌اي ، آه و ناله‌هايم يك لحظه خاموش نشده است .
بي‌اختيارِ خود ،‌اشك مي‌ريزم تا شايد مرهمي باشد بر زخمم .
اصلا با رفتنت همه چيز برايم عطر و طعمي از خون دارد.
و درد بزرگي است مرا ؛
دردِ بي عقليمطالعه ادامهٔ این نوشته »

21 دیدگاه‌ها »

اشک مصنوعی

از برکت این قطره sno* tears (اشک مصنوعی) ، میتونم با خیال راحت ، یه دلِ سیر گریه کنم .
بدون اینکه نگران گیجی و سر درد بعدش باشم :-)

31/2/89

4 دیدگاه‌ها »

همچو رود …

» … و آموختم از رود که جاری باشم در زیر درختان در دشت و نایستم به انتظار سپاس که دریا در انتظار من است .»

درسته که همچو رود جاری ام در زیر درختان و انتظار هیچ سپاسی ندارم ، اما گاهی وقت ها ، تنه‌ی بعضی از درخت ها ، بدجوری دلم رو میشکنه و گِل‌آلودم میکنه .
یعنی تحمل این تنه ها /طعنه ها ، واسه دریایی شدن لازمه ؟!!

10/2/89

1 دیدگاه »

پیاز و نیاز

اینقدر بی احساس شده بود که دیگه حتی نیازش به اشک ریختن رو با «پیاز» ارضا می کرد !!
30/1/89

بدون دیدگاه »

پیاز

اگه یه گونی پیاز گذاشته بودی جلو رویم تا پوست بکنم و خوردشون کنم ، اینقد اشکمو در نمیاورد که تو اشکمو درآوردی !!

28/1/89

1 دیدگاه »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید