در پاسخ به پست قبلی:
خب حقیقتش بعد نوشتن پست قبل با خودم قرار گذاشتم تا مدتی چیزی ننویسم.
تا زمانی که به یه جواب قانعکننده برسم یا حداقلش دلم تنگ شه برای اینجا نوشتن.
ولی به یکباره به نکتهای پی بردم که فقط کم مونده بود فریادِ اورهکا!اورهکا!(یافتم!یافتم!) سر بدم
:
این درستِ که بود و نبودِ این بلاگ هیچ فرقی به حال کسی، جز خودم نداره، ولی …
متاسفانه(!) آدمیزاد ذاتن یک موجود اجتماعیِ.
شاید ما خودمون زیاد متوجهش نباشیم، ولی بدنمون همونقدر به گفتن و شنیدن نیاز داره که به آب و غذا.
من تا امروز این مسئله رو قبول نداشتم.یا نمیخواستم قبول کنم.
ولی میبینم که نمیشه با سرشت و طبیعت خودمون مقابله کنیم.
بعضی از آدما هستن که این امکان گفتن و شنیدن براشون فراهم نیست.(حالا به هر دلیلی)یا فراهم هست، ولی کافی نیست.
بعد یه موقعهایی هست که آدم از فرط خستگی و تنهایی احساس خلاء بهش دست میده.
احساس میکنه وجود نداره، کسی نمیبیندش، کسی صداشُ نمیشنوه، اصلن انگار مُرده باشه.
این احساس رو بارها تجربه کردم.
شاید خیلی خیلی بیشتر از دیگران.
اینقدری که انگار جزئی از وجودم شده.
بعد اون موقعها، پیش خودم میگم چقد خوب که یه جایی مثل «قطرهباران» رو دارم.
وقتی اینجا هستم احساس میکنم زندهام، وجود دارم، دارم نفس میکشم.
اصلن آدمم، دارم زندگی میکنم.
دارم زندگی میکنم!
دارم زندگی میکنم؟؟؟
…
به قول فرید(رامبد جوان) تو سریال خانهسبز:»مسخره است. نه؟!«
پ.ن: این مسئله رو یادم رفت در پست قبل ذکر کنم که ۳۱آگوست روز جهانی وبلاگنویسیِ.
۹۰/۶/۱۳