توسط قطره باران
از ترم ۳ هرچی دررفتیم از زیرِ بارِ معادلات دیفرانسیل گذروندن، آخر سر این ترمِ آخری یقهمُ گرفت و گفت تا منُ پاس نکنی عُمرن بذارم بری پیِ زندگیت !:)
درس اختیاریای که مثل خیلی چیزای اختیاریِ دیگهی این زندگی، اجباری بود/شد.
البته من از اینکه مجبور شدم معادلات بخونم ناراحت نیستم. که اتفاقن خیلی هم کلاس خوبی بود و لذت هم بردم.
حداقل فایدهش این بود که بهم ثابت شد هنوزم از ریاضی خوندن لذت میبرم .هرچند فکر کنم که دیگه هیچی از معلومات قبلیم رو به خاطر ندارم و چیزای جدید هم به سختی تو ذهنم فرو میره
و اصلن فکر میکنم حیف میشد اگه مدرک کارشناسی رو میگرفتم و نمیفهمیدم «تبدیل لاپلاس» چیه

عکس هم که گویاست وضعیتِ غالبِ درس خوندن من
۹۰/۱۱/۹
لذتهای زندگی تفکرات بيروني تفکرات دیدنی
توسط قطره باران
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموندهاند:
کُل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا …
این سخنی است که پشت شیطان را میلرزاند و یاران حق را به فَیضان دائم رحمت او امیدوار میسازد.
… و تو، ای آنکه در سال شصتویکم هجری هنوز در ذخایرِ تقدیر نهفته بودهای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی وعصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهادهای، نومید مشو،
که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی، مطالعه ادامهٔ این نوشته »
زمزمه ها
توسط قطره باران
آرزو دارم …
وقتی جزوهی درسی می گیرم دستم، خوابم نگیره!
آرزوهای کوچک
توسط قطره باران
قضیه هنوز ، قضیه همون داشتن علم و ایمان قلبی و در نتیجه عمل صالحِ که تو دروس «دین و زندگی» دبیرستان داشتیم.
من دقیقا میدونم که درس خوندن خیلی خوبه و مفیده
و الان باید بشینم مث یه بچه ی خوب درس بخونم ، خوب ِ خوب ،
تا بتونم از پسِ امتحانام بربیام
و فردا، پس فردا، حسرت امروزمو نخورم و کاسه چه کنم، چه کنم دستم نگیرم.
ولی انگار این علم ، هنوز به مرحله ایمان قلبی نرسیده که عملی نمیشه !!:-)
پ.ن: لذتی که در چُرت های ایام امتحانات ِ پایان ترم هست، در هیچ چیز دیگری نیست!
19/3/90
تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
«انسان با شوق و رغبتی که خیر خود را می جوید ، چه بسا به نادانی به همان شوق و رغبت ، شر و زیان خود را می طلبد .
و انسان بسیار بی صبر و شتاب کار است !»
قرآن مجید – سوره 17 – آیه 11
این هدیه روز نیمه رجبم بود از انس با کلام خدا !
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
از صبح هر بار اومدیم بشینیم ، ناسلامتی چارکلوم درس بخونیم ، تا جزوه رو گذاشتیم رو پامونو سرمونو انداختیم پایین تا روی برگه ی چکنویسِ (چرکنویس ؟!) کنار دستمون ، تمرین حل کنیم ، چشم مون روشن شده به جمال مورچه های صف شده پشت سر هم ، روی فرش اتاق .
و ما هم که هیچ احساس خوشایندی نداریم نسبت به تجمع مورچه ها و یه جورایی چندش مان می شود ، جزوه و خودکار رو کناری انداختیم و چشم دوختیم به قطار مورچه ها و یکی از اونها رو نشون کردیم تا ردشو بگیریم و ببینیم به کجا میرن آخه اینها همه از پی هم .
زانوی شلوارمان در آمد از بس از این اتاق تا آن اتاق و هال و آشپزخانه ، روی دو زانو به دنبال مورچه ها رفتیم ، ولی آخر سر هیچ عایدمان نشد که تجمع مورچگان از چه بوده .
بالاجبار ، قید درس را به کل زدیم و تمام خانه و کاشانه را رُفتیم و روبیدیم ( یعنی همون رُفت و روب کردیم !) و تمام سوراخ سنبه های زیرِ فرش را جارو کشیدیم و کلی عذاب وجدان گرفتیم از اینکه مجبور شدیم ما حصل تلاش چندین و چندین ماهه ی مورچگان که همگی زیر موکت اتاق ، انبار شده بود ، را نابود سازیم .
و خلاصه چه کارها که کردیم و نکردیم تا از شر قطار مورچه ها خلاص شویم ولی نشد که نشد .
تنها حاصل این شد که عقربه های ساعت دیواری اتاق ، به ساعت پنج عصر نزدیک شد در حالیکه ما هنوز هیچ درس نخوانده ایم .
پ.ن : به قول یه دوستی ، ایام امتحانا که میشه سرِ خدا هم حسابی شلوغ میشه 
ولی بازم التماس دعا دارم
20/3/89
تفکرات بيروني