قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

۲۶ سالگی

یک‌دفعه‌ای به ذهنم رسید که من هنوز ۲۶ساله‌م نشده!!
و از این فکر خوشحال شدم و اندکی آسوده‌خاطر.

اینکه یه آدم تو اوجِ احساساتِ ناخوشایند(افسردگی؟) یه دفعه به این فکر کنه که هنوز ۲۶ساله‌ش نشده و این فکر لبخند تو دلش بیاره، خیلیه‌ها!

حالا چرا ۲۶؟ این عدد از کجا یهو اومد تو ذهنم؟
اصن مگه چقد دوره این سن؟
چقد وحشتناکه؟
چی قراره بشه؟
؟؟؟؟؟
نمی‌دووووونم.

فقط یه فکر،یه احساس، یه امیدِ زودگذر بود
که مثل نسیمی اومد و رفت …

۹۰/۱۱/۲۶

6 دیدگاه‌ها »

۹سالِ بعد

هم‌نشینی ۹ها در تاریخ ۹۹/۹/۹ و وسوسه‌ی نوشتن پستی جهتِ انتشار در این‌تاریخ(و این لوس‌بازیا!)، بهانه‌ای شد تا به ۹ سال آینده‌م فکر کنم.

اما انگار ذهنم یخ زده باشه.
هرچه چشمامُ بستم و سعی کردم مجسم کنم که ۹سال بعد کجا هستم و دارم چی‌کار میکنم،هیچی به ذهنم نرسید.

عوضش به ۹سال گذشته‌م فکر کردم.
و به طرز عجیبی دریافتم که مطالعه ادامهٔ این نوشته »

2 دیدگاه‌ها »

پراکنده از مجلس عروسی و داغی که یاهو بر دلم گذاشت!

۱- اول و آخر هر مجلس عروسی که میرم به این فکر میکنم که :»ای‌کاش این رسمِ عروسی وَربیفته.«
چرا میشه آدم شب بخوابه،صبح بلند شه ببینه مثلن خیلی از صفحات و امکانات اینترنت منهدم شدن، ولی نمیشه شب بخوابه، صبح بلند شه ببینه یه سری از رسم و رسومات، دیگه وجود ندارن و تلاش برای احیاشون هم فایده‌ای نداره؟؟؟؟؟؟؟چرا آیا؟!!
۲- بنده آرزو ندارم ازدواج کنم.ولی آرزو دارم مطالعه ادامهٔ این نوشته »

4 دیدگاه‌ها »

دخترک نه شاعر بود و نه هیچ چیز دیگر …

امروز یادِ آن دخترکی افتادم که وقتی خیلی خیلی کوچک بود دوست داشت شاعر بشود.
دخترک هیچ شاعری رو در اطرافش نمیشناخت.
حتی کسی که اندکی از ادبیات و شعر بداند هم.
دخترک هیچ چیز از زندگی و سرنوشتِ فروغ و پروین و سایر بانوانِ شاعر نمی دانست.
اصلن تا بحال اسمشان هم به گوشش نخورده بود.

او فقط یک چیز می دانست و
آن این بود که دوست داشت شاعر بشود.
که همیشه در مقابل سوال کلیشه ای "دوست داری در آینده چه کاره شوی؟"
جوابش نه دکتر بود و نه مهندس.
یک کلام :"شاعر" بود و بس.

دخترک تنها بود با خیالِ شاعر شدنش. مطالعه ادامهٔ این نوشته »

بدون دیدگاه »

آرزوهای کوچک-7

آرزو دارم …
وردپرس و هزار و یک سایتِ دیگه ،فیلتر نباشن!
:(

بدون دیدگاه »

پاييزانه

حال ِ منو اگه مي پرسي ، خوبم .
چرا بايد بد باشم ؟!

اصلا همين كه هوا رو به سرما مي ره .
همين كه يه نسيمِ خنكي ، گونه هامو نوازش ميده .
همين كه باد ، برگ‌ها رو اين‌ور ، اون‌ور ميكنه .
همين كه يه نمِ بارون ميزنه تو چشام و با اشكام قاتي ميشه .
همين كه تابش خورشيد خانوم ، كمرنگ ميشه .
همين كه شب ها طولاني تر ميشه .
همين كه ساعت ها يه ساعت به عقب كشيده ميشه .
همين كه چشممان به جمال انار و نارنگي هاي سبز رنگ روشن ميشه.
اصلا همين كه پاييز ميشه
و ماهِ مهر شروع ميشه؛
حال ِ منم خوب ميشه .
خوب ِ خوب .

حالا تو ميخواي باور بكني ، ميخواي نكني .
حتي اگه خودم هم باور نكنم ،‌بازم مهم نيست .

مهم اينه كه پاييز اومده و حالمون هم خوب ِ خوبه :)

1/7/89

6 دیدگاه‌ها »

جرعه ای از دریای نور

    «انسان با شوق و رغبتی که خیر خود را می جوید ، چه بسا به نادانی به همان شوق و رغبت ، شر و زیان خود را می طلبد .
    و انسان بسیار بی صبر و شتاب کار است !»
    قرآن مجید – سوره 17 – آیه 11

این هدیه روز نیمه رجبم بود از انس با کلام خدا !
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

4 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید