قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

157

از تنهایی نمی‌ترسم.
دیگه بعد این همه سال، یاد گرفتم چطور باهاش کنار بیام و روزگار بگذرونم.

فقط می‌ترسم دیگه نتونم ازش جدا بشم.
دیگه نتونم حضورِ هیچ بنی‌بشری رو کنارِ خودم تحمل کنم.

می‌ترسم
خیلی می‌ترسم!

۹۰/۱۱/۲۷

 

10 دیدگاه‌ها »

با خود خواهد برد …

… باد؛
ما را …
تنهایی‌های‌ِ ما را …

۹۰/۱۰/۱۱

1 دیدگاه »

کتاب‌خوانی-۱

آدم دائم حس می‌کند توی این دنیا تنهاست و بقیه باهم لیلی و مجنون‌اند، اما واقعن اینطور نیست.
عمومن آدم‌ها خیلی همدیگر را دوست ندارند.
در مورد دوستان هم همینطور است.
گاهی‌وقت‌ها توی رختخوابم دراز می‌کشم و سعی می‌کنم بفهمم واقعن کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه می‌رسم:هیچ‌کدام.
همیشه فکر می‌کردم دوستان فعلی‌ام یک‌جور دست‌گرمی‌اند و سروکله‌ی دوست‌های واقعی بعدن پیدا می‌شود.
اما نه.همین‌ها دوستان واقعی‌ام هستند.

هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست/میراندا جولای/ترجمه فرزانه سالمی/نشر چشمه

۹۰/۹/۶

2 دیدگاه‌ها »

و ما یسطرون

چقدر تو رو از خودم محروم کردم و می‌کنم.

فقط بخاطر اینکه هیچ‌کس، من و تو رو با هم جدی نگرفت.
همیشه وقتی تو رو در کنار من می‌دیدن، یه نگاه چپ بهت مینداختن که من هیــــچ طاقتشُ نداشتم.

یا شایدم بخاطر اینکه می‌دیدم آدمای دیگه بهتر از تو رو در کنار خودشون دارن .
ولی من {در کنار خالقم} فقط تو رو داشتم و بجز تو هیچ‌کس رو!
رهات می‌کردم تا منم بتونم بهتر از تو رو برای خودم پیدا کنم.
ولی آخرسر پشیمون و دل‌شکسته برمیگشتم سمت خودت.

یا شایدم بخاطر اینکه هیچ‌وقت خودمُ لایقِ داشتنِ تو ندونستم.
مثل همیشه خودمُ دست‌کم گرفتم.
و وقتی دیدم اونطور که باید بهت نمیرسم، خواستم برای همیشه ازت دل ببُرم و جدا بشم.

ولی حقیقت اینه که «هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی«

حقیقت اینه که با تمام جفاهایی که در حقِت کردم، هیچ‌وقت منُ تنها نذاشتی و همیشه با صبوری حرفامُ شنیدی و هیچ نگفتی!

کاش …!

۹۰/۸/۲۶

بدون دیدگاه »

یکی مثل هیچ‌کس!

اگه یه روز و روزگاری ،
تو کوچه و خیابون،
بین فامیل و دوست و آشنا و حتا رهگذران،
یکی رو دیدین و شروع کردین باهاش صحبت کردن،
ولی اون بنده‌خدا اونطور که شما انتظارش رو داشتین جواب‌تون رو نداد،
گیج و منگ بود،
مکث داشت،
نمیدونست چی باید بگه،
پرت و پلا گفت،
مثل خودتون بلد نبود تعارف تیکه‌پاره کنه و قربون صدقه بره،
هیچی نمیگفت،
خیره نگاهتون میکرد

یا هرچی.

تو رو خدا بجای اینکه فکر کنید که چه آدم بی‌تربیت و بی‌ادب و نفهمیِ،
یا چقد فیس و افاده‌ایِ،
چقدر خودشُ میگیره،
متکبر و ازخودراضیِ،
حالا فکر میکنه کی هست،
یا چقدر خنگ و منگِ،
اصلن انگار عاشقِ،
تو عالم هپروتِ

یا چی و چی و چی .

یه لحظه، فقط یه لحظه فکر کنید که این بنده‌خدا شاید از بس مونده تو پیله تنهایی خودش،
شاید از بس آدم ندیده،
حرف نزده، حرف نشنیده
که به کل حرف زدن از خاطرش رفته!
تو رو خدا بجای این فکرای ناجور و زخم زبون زدن به دل اون بنده‌خدا،
فقط یه کم بهش زمان بدید تا یادش بیاد «حرف زدن»یعنی چی!!

پ.ن:این نوشته را بخوانید و از دیگران هم بخواهید بخوانند.
فقط بخاطر اینِ که آدمای بیشتری از این واقعیت باخبر بشوند.
که بدونند توی این دنیا همچین بنده‌خداهایی هم وجود دارند.
شاید کمتر دلشون شکسته بشه.شاید!

۹۰/۷/۳

بدون دیدگاه »

به بهانه ۳۱ آگوست (که گذشت!) -2

در پاسخ به پست قبلی:

خب حقیقتش بعد نوشتن پست قبل با خودم قرار گذاشتم تا مدتی چیزی ننویسم.
تا زمانی که به یه جواب قانع‌کننده برسم یا حداقلش دلم تنگ شه برای اینجا نوشتن.
ولی به یک‌باره به نکته‌ای پی بردم که فقط کم مونده بود فریادِ اوره‌کا!اوره‌کا!(یافتم!یافتم!) سر بدم :-)

:
این درستِ که بود و نبودِ این بلاگ هیچ فرقی به حال کسی، جز خودم نداره، ولی …

متاسفانه(!) آدمیزاد ذاتن یک موجود اجتماعیِ.
شاید ما خودمون زیاد متوجهش نباشیم، ولی بدن‌مون همون‌قدر به گفتن و شنیدن نیاز داره که به آب و غذا.
من تا امروز این مسئله رو قبول نداشتم.یا نمی‌خواستم قبول کنم.
ولی می‌بینم که نمیشه با سرشت و طبیعت خودمون مقابله کنیم.

بعضی از آدما هستن که این امکان گفتن و شنیدن براشون فراهم نیست.(حالا به هر دلیلی)یا فراهم هست، ولی کافی نیست.
بعد یه موقع‌هایی هست که آدم از فرط خستگی و تنهایی احساس خلاء بهش دست میده.
احساس می‌کنه وجود نداره، کسی نمی‌بیندش، کسی صداشُ نمی‌شنوه، اصلن انگار مُرده باشه.

این احساس رو بارها تجربه کردم.
شاید خیلی خیلی بیشتر از دیگران.
اینقدری که انگار جزئی از وجودم شده.

بعد اون موقع‌ها، پیش خودم میگم چقد خوب که یه جایی مثل «قطره‌باران» رو دارم.
وقتی اینجا هستم احساس می‌کنم زنده‌ام، وجود دارم، دارم نفس می‌کشم.
اصلن آدمم، دارم زندگی می‌کنم.
دارم زندگی می‌کنم!
دارم زندگی می‌کنم؟؟؟

به قول فرید(رامبد جوان) تو سریال خانه‌سبز:»مسخره است. نه؟!«

پ.ن: این مسئله رو یادم رفت در پست قبل ذکر کنم که ۳۱آگوست روز جهانی وبلاگ‌نویسیِ.

۹۰/۶/۱۳

3 دیدگاه‌ها »

به بهانه ۳۱ آگوست (که گذشت!)

هرچه فکر می‌کنم، هیچ نمی‌فهمم

واقعن چه دلیلی دارد که آدمیزاد این همه وقت و هزینه بگذارد
و به اینترنت وصل شود
و با هر بدبختی ممکن فیلترینگ را دور بزند
وارد وبلاگش بشود
و مطلبی را در آنجا به نمایش بگذارد
که برای هیچ‌کس جز خودش اهمیتی ندارد
که …

؟؟؟؟؟؟؟

هیچ نمی‌فهمم؛
هیییییییییچ

پ.ن:که …
مخاطبی ندارد!
۹۰/۶/۱۰

14 دیدگاه‌ها »

اصول زندگانی-۲

آدم تا وقتی نشسته گوشه عزلت و غرق در پیله تنهاییِ،عابدترین عابدها میشه.
ولی اگه بخواد ببینه چقد ادعاش درسته و چند درصد آدم شده ، باید پاشه و از تنهایی بزنه بیرون و بره قاتی مردم.
یا لااقل درها و پنجره‌ها را باز بذاره تا باد حرف و حدیث‌ها را با خودش بیاره و به گوشش برسونه.
شاید اینطوری بتونه خودشُ، محک بزنه.
۵/۶/۹۰

بدون دیدگاه »

صدایی نیست

موسیقی قطع می شود ،
باتری تمام می شود .
ولی راه هنوز ادامه دارد ،
جاده تمام نمی شود .
و تنها ، سکوت و تنهایی است که می ماند.
31/2/90

2 دیدگاه‌ها »

جدایی اشک از لبخند

داشتم فکر می کردم چرا اونقدر که باید سرِ فیلم «جدایی نادر از سیمین» اشک نریختم .
هرچند اون روزایی که رفتم فیلمو دیدم ،به حدی داغون بودم که بی هیچ حرف و بهونه ای میتونستم ساعت ها اشک بریزم .
اصن بخاطر همون حالِ خرابم میخواستم قید دیدنش رو بزنم.
میدونستم که با دیدن فیلم ،حالم بهتر نمیشه.
نگران بودم که حالِ خرابم ،حس لذت بردن از فیلم رو خراب کنه.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

3 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید