باخود میگفتن:
به خواب که برویم،
آسمان، باز آبی خواهد شد!
۹۰/۱۱/۱۱
تمامش همین است.
همهی سهمِ من از پهنای بیکرانِ آسمان … مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تا وقتی تو نیامده باشی و من نداشته باشمت،
پاکترین شهرها هم،
برایم حُکم هوایِ آلودهی تهران را خواهد داشت!
و من خواهم مُرد از بی{هم}نفسی!
۹۰/۹/۳۰
آرزو دارم …
یه روز از این شهر(تهران) فرار کنم.
دیگه هم هیچ وقت برنگردم.
پ.ن:اصلن آرزوی کوچکی نیست.ولی از بس محالِ که به سختی دیده میشه!
آرزو دارم …
توی کوچههای دور و وَرمون، هیچ زمینی در حالِ ساخت و ساز نباشه!!
پ.ن:دیوانهمان کردن، این یکی میکوبه، میسازه، تموم میشه؛ اون یکی شروع میکنه:(
آرزو دارم …
یه روز صب که دارم از خونه میرم بیرون شلوار سفید بپوشم،
غروب که برگشتم خونه، شلوارم تغییر رنگ نداده باشه به دودی!
آرزو دارم …
وقتی دارم تو کوچه،خیابونای تهرون راه میرم، دو دیقه بتونم یه مسیر مستقیم رو برم و بخاطر چاله چوله ها و تپه های خاکی یا پارک نامناسب ماشینا و غیره، هی مسیرمو کج نکنم!
آرزو دارم …
پله برقیای ایستگاهِ متروی نزدیک خونه مونو (که بیشتر از 4ماهه راه افتاده ) کار بذارن!
1) سرنوشت یعنی اینکه برای آدمی مثل من که سالی یه بار هم راهش نمیفتاد طرفای آزادی ، جوری مقدر بشه که برای 4سال پیاپی ، در هفته حداقل 2بار چشمش به جمال میدون آزادی روشن بشه.
2) دو شنبه گذشته ،برای اولین بار سوار متروی میدون آزادی میشیم و با دوستان کلی از افتتاح چنین ایستگاهی ذوق می کنیم . مطالعه ادامهٔ این نوشته »