قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

last exam in Hesarak city?

از ترم ۳ هرچی دررفتیم از زیرِ بارِ معادلات دیفرانسیل گذروندن، آخر سر این ترمِ آخری یقه‌مُ گرفت و گفت تا منُ پاس نکنی عُمرن بذارم بری پیِ زندگیت !:)

درس اختیاری‌ای که مثل خیلی چیزای اختیاریِ دیگه‌ی این زندگی، اجباری بود/شد.

البته من از اینکه مجبور شدم معادلات بخونم ناراحت نیستم. که اتفاقن خیلی هم کلاس خوبی بود و لذت هم بردم.
حداقل فایده‌ش این بود که بهم ثابت شد هنوزم از ریاضی خوندن لذت می‌برم .هرچند فکر کنم که دیگه هیچی از معلومات قبلیم رو به خاطر ندارم و چیزای جدید هم به سختی تو ذهنم فرو می‌ره :(

و اصلن فکر می‌کنم حیف می‌شد اگه مدرک کارشناسی رو می‌گرفتم و نمی‌فهمیدم «تبدیل لاپلاس» چیه :)

عکس هم که گویاست وضعیتِ غالبِ درس خوندن من :D

۹۰/۱۱/۹

7 دیدگاه‌ها »

تو که خوب باشی، منم خوبم!

سهم کوچک من از آسمان بیکران

تمامش همین است.
همه‌ی سهمِ من از پهنای بیکرانِ آسمانمطالعه ادامهٔ این نوشته »

5 دیدگاه‌ها »

روزهای خوش یک عدد عمه بودن-۱

چندین ماهه که داریم تلاش می‌کنیم بچه، ۴دست‌وپا رفتن یاد بگیرد.
اوایل حتا نمی‌تونست روی دست‌هاش بایسته.تا دَمَر میذاشتیمش، فوری میفتاد رو شکم و دستاشُ از عقب می‌برد بالا. یه حالتی که انگار میخواد پرواز کنه!
حالا یه ۲-۳ماهیِ که میتونه روی دستاش به حالت ۴دست‌وپا بایسته.ولی همیشه یه پاشُ حایل می‌کرد جلوش تا نیفته و از جاش تکون نمی‌خورد. فقط به همون حالت نشسته دورِ خودش می‌چرخید و اگه چیزی می‌خواست، دستشُ تا جایی که می‌تونست دراز می‌کرد.

اما دیروز، برای اولین‌بار شاهد ۴دست‌وپا رفتنش بودیم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »

5 دیدگاه‌ها »

۱۰۱ راه براي ذله كردن فرزندان _ ۳

مامان و بابام توی اون اتاق مشغول تغییر دکوراسیون و جابجایی تخت‌ها بودند.
چند روزیِ که مامانم گیر داده «این تخت‌ها بزرگند و همه اتاق رو گرفتند ،بفروشیم کوچیکترشُ بگیریم.«
بعد بابام ـ که فوق‌تخصص خراب‌کاری دارن ایشون!ـ میگفت «نه ،پایین و بالای همین تخت‌ها رو میبرم تا کوچیک شه!!!» مطالعه ادامهٔ این نوشته »

6 دیدگاه‌ها »

دلخوشیِ تابستانی

حسِ خوب ِ درست کردنِ لواشک!
لواشک آلو قرمز 19 تیر 90

به یاد اون روزایی که در بساط‌‌مان ، شور و شوقِ کودکی بود و ظرفی لبریز از حوصله!!
20/4/90

5 دیدگاه‌ها »

الف حاء کاف عین

سکوتِ سالیانِ سال خانه مان ، شکسته شده است ؛
با صدای یک نوزاد!

البته راستش حالا دیگه نوزاد نیست ، که یک کودکِ شیرخواره است.
با امروز دقیقن 3 ماه می شود که به این دنیا قدم گذاشته.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

1 دیدگاه »

101 راه براي ذله كردن فرزندان _ 2

ديشب براي‌مان تكه كيكِ تولدي آوردند .
اون موقع تازه شام خورده بوديم و ميل نداشتم .
گذاشتمش تو يخچال واسه شبي ، نصفه شبي كه گشنه‌م شد ، چيزي باشه واسه خوردن .
حالا به خيال كيك ميرم سر وقت يخچال .
درشو كه باز ميكنم با يه يخچال تميز و مرتب و تقريبا خالي روبه‌رو ميشم .
ديدن يه يخچال به اين تميزي و خلوتي توي خونه ما از اتفاقات نادره .
از بس هميشه قابلمه‌ها و ظرف‌هاي نصفه نيمه غذا شلوغش ميكنه .
با چشمام تمام طبقات يخچالو ميگردم .
خبري از كيكم نيست.
جلوي يخچال ميشينم تا با دقت بيشتري بگردم .
نه‌خيــــــــــر!
هيچ اثري از كيك نيست.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

8 دیدگاه‌ها »

101 راه براي ذله كردن فرزندان _ 1

اينجا كه نشسته ام پاي كامپيوتر ، سردترين نقطه‌ي اتاق است .
طبق معمول ،‌پتوي نازكي را گرفته ام دورم و مشغول وب گردي ام .
براي رفع خستگي ِ يك جا نشستگي ،‌بلند مي شم و دوري تو خونه ميزنم .
مي بينم كه وسط هال ،‌بابا خوابش برده ، بدون هيچ رواندازي.
ميدونم كه سردش نيست _ چون مچاله نشده _ ،‌ولي زيرِ كولر، كتف و كمرش درد مي گيره .
از خيرِ خودم ميگذرم و ميرم پتوي نازكمو ميارم و ميندازم رو بابا.
بيدار ميشه و دعوام ميكنه كه نميخوام و چرا ميندازي و گرمه و اينا .
بيا و خوبي كن !
بي هيچ حرفي پتومو برميدارم و ميرم پي كارم .

پنج دقيقه بعد ، مطالعه ادامهٔ این نوشته »

7 دیدگاه‌ها »

مورچه بازی

از صبح هر بار اومدیم بشینیم ، ناسلامتی چارکلوم درس بخونیم ، تا جزوه رو گذاشتیم رو پامونو سرمونو انداختیم پایین تا روی برگه ی چکنویسِ (چرکنویس ؟!) کنار دستمون ، تمرین حل کنیم ، چشم مون روشن شده به جمال مورچه های صف شده پشت سر هم ، روی فرش اتاق .
و ما هم که هیچ احساس خوشایندی نداریم نسبت به تجمع مورچه ها و یه جورایی چندش مان می شود ، جزوه و خودکار رو کناری انداختیم و چشم دوختیم به قطار مورچه ها و یکی از اونها رو نشون کردیم تا ردشو بگیریم و ببینیم به کجا میرن آخه اینها همه از پی هم .
زانوی شلوارمان در آمد از بس از این اتاق تا آن اتاق و هال و آشپزخانه ، روی دو زانو به دنبال مورچه ها رفتیم ، ولی آخر سر هیچ عایدمان نشد که تجمع مورچگان از چه بوده .
بالاجبار ، قید درس را به کل زدیم و تمام خانه و کاشانه را رُفتیم و روبیدیم ( یعنی همون رُفت و روب کردیم !) و تمام سوراخ سنبه های زیرِ فرش را جارو کشیدیم و کلی عذاب وجدان گرفتیم از اینکه مجبور شدیم ما حصل تلاش چندین و چندین ماهه ی مورچگان که همگی زیر موکت اتاق ، انبار شده بود ، را نابود سازیم .
و خلاصه چه کارها که کردیم و نکردیم تا از شر قطار مورچه ها خلاص شویم ولی نشد که نشد .
تنها حاصل این شد که عقربه های ساعت دیواری اتاق ، به ساعت پنج عصر نزدیک شد در حالیکه ما هنوز هیچ درس نخوانده ایم .

پ.ن : به قول یه دوستی ، ایام امتحانا که میشه سرِ خدا هم حسابی شلوغ میشه :)
ولی بازم التماس دعا دارم :)

20/3/89

3 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید