تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
فصل انجماد قلبها رسیده و قلبها نیز یخ زدهاند.
حیات قلب در گریه است و آن «قتیلالعَبَرات» کشته شد تا ما بگرییم و …
خورشید عشق را به دیار مرده قلبهایمان دعوت کنیم و برفها آب شوند و فصل انجماد سپری شود.
فتحِ خون/شهید سید مرتضی آوینی/نشر واحه
پ.ن: «کلِ یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا»
هرسالی که میگذره، مفهوم این عبارت بیشتر برام روشن میشه.
۹۰/۹/۱۴
همنشینی ۹ها در تاریخ ۹۹/۹/۹ و وسوسهی نوشتن پستی جهتِ انتشار در اینتاریخ(و این لوسبازیا!)، بهانهای شد تا به ۹ سال آیندهم فکر کنم.
اما انگار ذهنم یخ زده باشه.
هرچه چشمامُ بستم و سعی کردم مجسم کنم که ۹سال بعد کجا هستم و دارم چیکار میکنم،هیچی به ذهنم نرسید.
عوضش به ۹سال گذشتهم فکر کردم.
و به طرز عجیبی دریافتم که مطالعه ادامهٔ این نوشته »
و باز هم در نیمه ذیحجه، در سالروز ولادت توست که من نیز از نو زاده میشوم
و سراسر وجودم لبریز از افتخار و شادی میشود.
یا امام هادی(ع)به حق نیمه این ماهِ عزیز، تو خود هادی تمامی لحظاتم باش.
آمییییییین
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
بچهتر که بودم، سادهدلتر و پاک تر که بودم،
شبهای قدر وقتی فریادهای اشکبار و ملتمسانه مردم رو میشنیدم که همه باهم یکصدا خداشونُ صدا میزنن و میگفتن:»اللهم عجل لولیک الفرج» به خودم میلرزیدم و واقعن حس میکردم که عرش خداوندی هم از دعاهای مردم داره میلرزه!!!!
واسه همینم برام سوال میشد که چرا خدا توجهی نداره به این همه دلهای مشتاق که اینطوری خواستار ظهور امامشون هستن.
آخه اون موقع خودم با صداقت و لطافت و پاکی کودکانهام و از ته دلم دعا میکردم، دقیقن همون چیزی رو که به زبون میاوردم از خدا میخواستم، خیال میکردم باقی مردم هم همینطورن.
اما حالا که منم مثلن بزرگ شدم و رفتم قاتی آدم بزرگا، بهتر میتونم این مسئله رو درک کنم و دیگه واسم سوال نیست.
چرا که میدونم این همه آدم که دارن فریاد میزنن:»اللهم عجل لولیک الفرج» ،اینو فقط با زبونشون دارن میگن و تو دلاشون یه خبرای دیگه است. اینقدر واسه این دنیای خودشون مسائل ریز و درشت درست کردن و بهش فکر میکنن که دیگه جایی واسه امامشون ندارن.
حالا شایدم فقط خودم دارم کمکم اینطوری میشم، فک میکنم بقیه هم اینطورین.
2/6/90
پیشنوشت:یه مقدار طولانیه ،ولی فک میکنم ارزش خوندشُ داشته باشه.
بغضُ احساس مي كني .
سعي مي كني فروبخوريش .
ولي نميتوني.
هميشه همراهته.
ته گلويت ميسوزه و راهِ تنفست مسدود شده.
آه …
به سختي نفس ميكشي ،آه ميكشي .
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
خیلی دردناکه ، اینکه آدم تا خود ِ صبح ، خودشو بکشه تا بلکه یه کم خوابش ببره ،
ولی نبره.
تا اینکه به کل قید خوابیدنو بزنه و پاشه چراغو روشن کنه که کتاب بخونه ،
بعد یه ساعت مونده به اذان صبح خوابش بگیره
اما جلوی خودشو بگیره که نخوابه تا اذان بشه ، نمازشو بخونه و بعد بخوابه.
من نمی فهمم چرا بقیه خیلی راحت میتونن الکی بگن مثلن فلان برنامه رو ندارن، برای اینکه نخوان فلان کار رو انجام بدن. ( کاری که البته مال خودشونه ، وظیفه خودشونه , نه دیگری)
یا وقتی ازشون یه چیزی میپرسیم، خیلی راحت میتونن الکی بگن نه ، نمیدونم ، خبر ندارم .
یا خیلی راحت 180 درجه مخالف اون چیزی که در واقعیت هست ، به زبونشون بیارن . هیچ هم کَکِشون نگزه .
یا …
آخه چرا بقیه میتونن ، من نمیتونم ؟!!!!!
از دروغگو ها متنفرررررم، می فــهـمی؟
بدتر از اون ، متـنــفــــرررررررم از اینکه مجبور بشم بهشون راستشو بگم ، در حالیکه خودشون هیچ وقت با آدم روراست نیستن .
ای خدا ، یه کم هم به من دروغ یاد بده .
خب چی میشه مگه ؟!!
پ.ن1: فک می کنم این اولین پُستی باشه که اینجوری داغ داغ منتشرش می کنم . چون همیشه پُست هامو با چند روز تاخیر میذاشتم . این یعنی الان خیلی عصبانیم هاااا! واقعن دست خودم نیس . ولی با شنیدن کوچکترین و مسخره ترین دروغا هم ، قلبم درد میگیره ، به شدددددددددت!
پ.ن2: عنوان نام فیلمی کمدی با بازی «جیم کری» است .
16/11/89
دیشب خواب بودم . یعنی داشت خوابم می برد که صدای تق تقی از توی حیاط توجهم رو جلب کرد .
گوشامو تیز کردم تا ببینم صدای چیه .
صدای قطرات بارون بود که به ایرانیت ها می خورد .
چقد با بارون بیگانه شدیم که با شنیدن صداش ، باید یه کم فکر کنیم تا بفهمیم صدای چیه .
هم متعجب شدم از اینکه داره بارون میاد ، هم کلی ذوق کردم .
یعنی ببین کارمون به کجا رسیده که بارش بارون ، اونم تو دلِ زمستون ، برامون به اندازه بارش ِ شهاب سنگ غافلگیر کننده و عجیبه !!!!!
ای خدا !!!
شُکرت !
پ.ن :دیشب خیلی دلم می خواست بلند بشم و برم از پشت پنجره بارون رو تماشا کنم .
ولی تمام تنم غرقِ خواب بود ؛
بجز گوش ها و قلب و عقلم .
من تنها با گوش هام صدای قطره هایِ بارون رو می شنیدم ،
و با قلبم لذتشو می بردم ،
و با عقلم (ذهنم) فکر می کردم و این اراجیف و یه سری اراجیف دیگه رو سر هم می کردم
تا خوابم ببره .
15/10/89
چه حال خوبی به آدم میده ، خوندن «زیارت عاشورا» بعد ِ دیدن «مختارنامه» !
یه جور حس سبکی و آرامش !
وقتی زبونت همراه تک تک سلول های وجودت میگه :» فلعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت » مطالعه ادامهٔ این نوشته »