تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
آرزو دارم …
یه روز از این شهر(تهران) فرار کنم.
دیگه هم هیچ وقت برنگردم.
پ.ن:اصلن آرزوی کوچکی نیست.ولی از بس محالِ که به سختی دیده میشه!
لعنتی!
واژههای لعنتی!
همهشان اینجا بودن، در ذهنِ من!
مدام مقابلم خودنمایی میکردن و اشکم را درمیآوردن.
اما حالا که آمدهام تا ثبتشان کنم، همه از ذهنم گریختهاند.
پخش و پراکنده شدهاند دور و وَرم.
توان جمعوجور کردنشان را ندارم.
هرچقدر هم سعی کنم، هیچ شبیه اولشان نخواهند شد.
لعنتی!
ای واژههای لعنتی!
میخواستم از احساس متناقضی که با دیدن برف درگیرش میشوم، بگویم.
میخواستم از غمی که برفِ امروز بر دلم باراند، بگویم.
میخواستم از حجم بغضها و گرفتگی دلم بگویم.
که هیچ انتظارش را نداشتم.
هیچ فکرش را نمیکردم احساسی غیر شادی و لذت را در چنین روزی تجربه کنم.
میخواستم …
چیزی نمیخواهم بگویم.
فقط میخواهم همچو آسمان، سرد باشم و ببارم!
۹۰/۹/۵
دو سال از عمر قطرهباران میگذره.
درست مثل بیست و دو سال و چهار ماهی که از عمر خودم میگذره…
بی هیــــــــــچ … !
۹۰/۸/۲۸
هرچه فکر میکنم، هیچ نمیفهمم
واقعن چه دلیلی دارد که آدمیزاد این همه وقت و هزینه بگذارد
و به اینترنت وصل شود
و با هر بدبختی ممکن فیلترینگ را دور بزند
وارد وبلاگش بشود
و مطلبی را در آنجا به نمایش بگذارد
که برای هیچکس جز خودش اهمیتی ندارد
که …
؟؟؟؟؟؟؟
هیچ نمیفهمم؛
هیییییییییچ
پ.ن:که …
مخاطبی ندارد!
۹۰/۶/۱۰
ببین وقتی نه تو توجهی به حرف من داری، نه من توجهی به حرف تو،
و هردومون هم ادعا داریم که اگه چیزی میگیم واسه خاطر سلامتی و خوبی ِ طرف مقابلِمونِ ، ولی با این حال هیچ کدوم واسه حرف اون یکی تره هم خرد نمیکنیم ،
دیگه چه کاریِ این قد خودمونُ خسته میکنیم، حرفیُ میزنیم که بعدش جوابی بشنویم که هیچ ازش خوشمون نمیاد و دلمون بگیره و ناراحت بشیم از این که گوش شنوایی وجود نداره و غصه بخوریم و …
هیسسسسس!
دیگه هیچی نگو.
بیا دیگه بی خیال هم بشیم.
بیا دیگه چشمامونُ ببندیم و همدیگه رو نبینیم.
تو برو سی خودت، منم سی ِ خودم.
…
4/6/90
آرزو دارم …
پله برقیای ایستگاهِ متروی نزدیک خونه مونو (که بیشتر از 4ماهه راه افتاده ) کار بذارن!
نمیتونم درست بفهمم کدوم یکی خسته تره ؛
جسمم؟!
یا که روحم؟!
حتی نمیدونم کدوم یکی داره با نامردی ِ هرچی تمام تر ،سنگینی ِ بار ِ خودشو میندازه رو دوش اون یکی.
فقط میدونم که کمرم داره میشکنه زیر ِ این همه خستگی .
خسته ام
از همه
خسته از دنیااااا
ای زندگی
بیزار از توام
بیزار از این حااااالم
پ.ن: فک می کنم بد نباشه به رسم برخی از وبلاگ نویسان ،این جا بنویسم با تشکر از کسی که با جستجوی عبارت «طرح شومینه 2011″ به وبلاگ من اومده !!!!!!
13/11/89