قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

من به پایان می‌رسم!

تموم شد.


هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهم‌تره.

دارم به چطوری گذشتنش فکر می‌کنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »

بدون دیدگاه »

last exam in Hesarak city?

از ترم ۳ هرچی دررفتیم از زیرِ بارِ معادلات دیفرانسیل گذروندن، آخر سر این ترمِ آخری یقه‌مُ گرفت و گفت تا منُ پاس نکنی عُمرن بذارم بری پیِ زندگیت !:)

درس اختیاری‌ای که مثل خیلی چیزای اختیاریِ دیگه‌ی این زندگی، اجباری بود/شد.

البته من از اینکه مجبور شدم معادلات بخونم ناراحت نیستم. که اتفاقن خیلی هم کلاس خوبی بود و لذت هم بردم.
حداقل فایده‌ش این بود که بهم ثابت شد هنوزم از ریاضی خوندن لذت می‌برم .هرچند فکر کنم که دیگه هیچی از معلومات قبلیم رو به خاطر ندارم و چیزای جدید هم به سختی تو ذهنم فرو می‌ره :(

و اصلن فکر می‌کنم حیف می‌شد اگه مدرک کارشناسی رو می‌گرفتم و نمی‌فهمیدم «تبدیل لاپلاس» چیه :)

عکس هم که گویاست وضعیتِ غالبِ درس خوندن من :D

۹۰/۱۱/۹

7 دیدگاه‌ها »

با خود خواهد برد …

… باد؛
ما را …
تنهایی‌های‌ِ ما را …

۹۰/۱۰/۱۱

1 دیدگاه »

آرزوهای کوچک-1

آرزو دارم …
وقتی جزوه‌ی درسی می گیرم دستم، خوابم نگیره!

بدون دیدگاه »

open your book

قضیه هنوز ، قضیه همون داشتن علم و ایمان قلبی و در نتیجه عمل صالحِ که تو دروس «دین و زندگی» دبیرستان داشتیم.
من دقیقا میدونم که درس خوندن خیلی خوبه و مفیده
و الان باید بشینم مث یه بچه ی خوب درس بخونم ، خوب ِ خوب ،
تا بتونم از پسِ امتحانام بربیام
و فردا، پس فردا، حسرت امروزمو نخورم و کاسه چه کنم، چه کنم دستم نگیرم.

ولی انگار این علم ، هنوز به مرحله ایمان قلبی نرسیده که عملی نمیشه !!:-)

پ.ن: لذتی که در چُرت های ایام امتحانات ِ پایان ترم هست، در هیچ چیز دیگری نیست!

19/3/90

بدون دیدگاه »

درباره راهِ دانشگاه که 4 سال از عمرم را حروم کرد

1) سرنوشت یعنی اینکه برای آدمی مثل من که سالی یه بار هم راهش نمیفتاد طرفای آزادی ، جوری مقدر بشه که برای 4سال پیاپی ، در هفته حداقل 2بار چشمش به جمال میدون آزادی روشن بشه.

2) دو شنبه گذشته ،برای اولین بار سوار متروی میدون آزادی میشیم و با دوستان کلی از افتتاح چنین ایستگاهی ذوق می کنیم . مطالعه ادامهٔ این نوشته »

6 دیدگاه‌ها »

ازدواج دانشجویی

اون دسته از دانشجویانی که از روز اول ورود به دانشگاه ، اهداف بلند مدت در سر می پروراندند و نقطه به نقطه ی دانشگاه و خیابان های اطراف رو به دنبال شریک زندگی آینده شون ، گشتند ؛ حالا در دو – سه ترم باقی مانده، در دوره کارشناسی به صورت زوجِ مرتب سر کلاس میشینند !
خدا رو شکر که حداقل آرزو به دل، فارغ التحصیل نمیشن :)
19/2/90

5 دیدگاه‌ها »

جرعه ای از دریای نور

    «انسان با شوق و رغبتی که خیر خود را می جوید ، چه بسا به نادانی به همان شوق و رغبت ، شر و زیان خود را می طلبد .
    و انسان بسیار بی صبر و شتاب کار است !»
    قرآن مجید – سوره 17 – آیه 11

این هدیه روز نیمه رجبم بود از انس با کلام خدا !
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

4 دیدگاه‌ها »

مورچه بازی

از صبح هر بار اومدیم بشینیم ، ناسلامتی چارکلوم درس بخونیم ، تا جزوه رو گذاشتیم رو پامونو سرمونو انداختیم پایین تا روی برگه ی چکنویسِ (چرکنویس ؟!) کنار دستمون ، تمرین حل کنیم ، چشم مون روشن شده به جمال مورچه های صف شده پشت سر هم ، روی فرش اتاق .
و ما هم که هیچ احساس خوشایندی نداریم نسبت به تجمع مورچه ها و یه جورایی چندش مان می شود ، جزوه و خودکار رو کناری انداختیم و چشم دوختیم به قطار مورچه ها و یکی از اونها رو نشون کردیم تا ردشو بگیریم و ببینیم به کجا میرن آخه اینها همه از پی هم .
زانوی شلوارمان در آمد از بس از این اتاق تا آن اتاق و هال و آشپزخانه ، روی دو زانو به دنبال مورچه ها رفتیم ، ولی آخر سر هیچ عایدمان نشد که تجمع مورچگان از چه بوده .
بالاجبار ، قید درس را به کل زدیم و تمام خانه و کاشانه را رُفتیم و روبیدیم ( یعنی همون رُفت و روب کردیم !) و تمام سوراخ سنبه های زیرِ فرش را جارو کشیدیم و کلی عذاب وجدان گرفتیم از اینکه مجبور شدیم ما حصل تلاش چندین و چندین ماهه ی مورچگان که همگی زیر موکت اتاق ، انبار شده بود ، را نابود سازیم .
و خلاصه چه کارها که کردیم و نکردیم تا از شر قطار مورچه ها خلاص شویم ولی نشد که نشد .
تنها حاصل این شد که عقربه های ساعت دیواری اتاق ، به ساعت پنج عصر نزدیک شد در حالیکه ما هنوز هیچ درس نخوانده ایم .

پ.ن : به قول یه دوستی ، ایام امتحانا که میشه سرِ خدا هم حسابی شلوغ میشه :)
ولی بازم التماس دعا دارم :)

20/3/89

3 دیدگاه‌ها »

عالم محضر خداست !

هفته پیش سر یکی از کلاس ها تنها هشت نفر بودیم ( نصف بچه ها رفته بودن اردوی مشهد و نصف دیگه هم واسه خودشون کلاسو پیچونده بودن)
چهار نفر ردیف جلو نشسته بودن و من و سه تای دیگه هم ردیف پشت سرشون .
بدجوری احساس تو چشم ِ استاد بودن داشتم . به طوریکه حتی جرئت نمیکردم آروم جلوییمو صدا بزنم و ازش سوال بپرسم . چرا که حس میکردم کوچکترین حرکتی رو استاد میبینه و آروم ترین حرف ها رو هم میشنوه .
این در حالیه که همیشه سر این کلاس تا دلمون میخواد میگیم و میخندیم و تو سر و کله هم میزنیم و به خط ِ ریز استاد غُر میزنیم و حتی تنقلات میخوریم و خلاصه هر کاری دلمون میخواد انجام میدیم و عین خیال مون هم نیست که ناسلامتی اینجا کلاسه :-)
ولی حالا که حس میکردم زیر نظر استادم و هر حرکتم رو میبینه ، خیلی مواظب رفتار خودم بودم .
در همین حین یهو این فکر به ذهنم رسید که هییییییی کجایییییییی عمووووووووو ؟ تو تموم عمرت و تموم لحظاتت رو زیر نظر خدایی ولی اصلا حواست هس که چیکاره ای ؟!!
تازه این خدا هیچ نقص و کم کاری هم تو کارش راه نداره و همیشه و همه جا داره میبیندت . رفتار و گفتار که هیچی ، روی افکارت هم نظارت داره . اون وقت تو چشماتو بستی و سرتو عین کبک کردی زیر برف و هر غلطی که دلت خواست انجام میدی ؟!!

نمیدونم شاید سر اون کلاس های شلوغ هم که هر کاری دلمون میخواد انجام میدیم ، استاد ما رو میبینه و حواسش بهمون هست و هیچی نمیگه . ولی ما خودمون اینقدر پرتیم و سرگرم که متوجه نمیشیم .
درست مثل زندگیمون . اینقدر خودمونو درگیر دنیا و امور روزمره کردیم و سرمون گرمه که هیچ حواسمون نیست یه خدای «رحیم» و «حلیم» بالا سرمونِ و داره نگامون میکنه .

5/3/89

5 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید