توسط قطره باران
چقدر تو رو از خودم محروم کردم و میکنم.
فقط بخاطر اینکه هیچکس، من و تو رو با هم جدی نگرفت.
همیشه وقتی تو رو در کنار من میدیدن، یه نگاه چپ بهت مینداختن که من هیــــچ طاقتشُ نداشتم.
یا شایدم بخاطر اینکه میدیدم آدمای دیگه بهتر از تو رو در کنار خودشون دارن .
ولی من {در کنار خالقم} فقط تو رو داشتم و بجز تو هیچکس رو!
رهات میکردم تا منم بتونم بهتر از تو رو برای خودم پیدا کنم.
ولی آخرسر پشیمون و دلشکسته برمیگشتم سمت خودت.
یا شایدم بخاطر اینکه هیچوقت خودمُ لایقِ داشتنِ تو ندونستم.
مثل همیشه خودمُ دستکم گرفتم.
و وقتی دیدم اونطور که باید بهت نمیرسم، خواستم برای همیشه ازت دل ببُرم و جدا بشم.
ولی حقیقت اینه که «هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی«
…
حقیقت اینه که با تمام جفاهایی که در حقِت کردم، هیچوقت منُ تنها نذاشتی و همیشه با صبوری حرفامُ شنیدی و هیچ نگفتی!
کاش …!
۹۰/۸/۲۶
گفتوگوهاي بيمخاطب تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
اگه یه روز و روزگاری ،
تو کوچه و خیابون،
بین فامیل و دوست و آشنا و حتا رهگذران،
یکی رو دیدین و شروع کردین باهاش صحبت کردن،
ولی اون بندهخدا اونطور که شما انتظارش رو داشتین جوابتون رو نداد،
گیج و منگ بود،
مکث داشت،
نمیدونست چی باید بگه،
پرت و پلا گفت،
مثل خودتون بلد نبود تعارف تیکهپاره کنه و قربون صدقه بره،
هیچی نمیگفت،
خیره نگاهتون میکرد
…
یا هرچی.
تو رو خدا بجای اینکه فکر کنید که چه آدم بیتربیت و بیادب و نفهمیِ،
یا چقد فیس و افادهایِ،
چقدر خودشُ میگیره،
متکبر و ازخودراضیِ،
حالا فکر میکنه کی هست،
یا چقدر خنگ و منگِ،
اصلن انگار عاشقِ،
تو عالم هپروتِ
…
یا چی و چی و چی .
یه لحظه، فقط یه لحظه فکر کنید که این بندهخدا شاید از بس مونده تو پیله تنهایی خودش،
شاید از بس آدم ندیده،
حرف نزده، حرف نشنیده
که به کل حرف زدن از خاطرش رفته!
تو رو خدا بجای این فکرای ناجور و زخم زبون زدن به دل اون بندهخدا،
فقط یه کم بهش زمان بدید تا یادش بیاد «حرف زدن»یعنی چی!!
پ.ن:این نوشته را بخوانید و از دیگران هم بخواهید بخوانند.
فقط بخاطر اینِ که آدمای بیشتری از این واقعیت باخبر بشوند.
که بدونند توی این دنیا همچین بندهخداهایی هم وجود دارند.
شاید کمتر دلشون شکسته بشه.شاید!
۹۰/۷/۳
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
امروز یادِ آن دخترکی افتادم که وقتی خیلی خیلی کوچک بود دوست داشت شاعر بشود.
دخترک هیچ شاعری رو در اطرافش نمیشناخت.
حتی کسی که اندکی از ادبیات و شعر بداند هم.
دخترک هیچ چیز از زندگی و سرنوشتِ فروغ و پروین و سایر بانوانِ شاعر نمی دانست.
اصلن تا بحال اسمشان هم به گوشش نخورده بود.
او فقط یک چیز می دانست و
آن این بود که دوست داشت شاعر بشود.
که همیشه در مقابل سوال کلیشه ای "دوست داری در آینده چه کاره شوی؟"
جوابش نه دکتر بود و نه مهندس.
یک کلام :"شاعر" بود و بس.
دخترک تنها بود با خیالِ شاعر شدنش. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
خیلی سخته لبخند زدن به روی کسی که با تمام وجودت ازش متنفری.
ولی مجبوری باهاش خوب باشی و بگی و بخندی و گرم بگیری.
چقد زجرآوره اون لحظه ای که قلبت داره تیکه تیکه میشه از زخم هایی که اون آدم بهش زده،
ولی باید بهش دست بدی و بشینی روبروش و بهش لبخند بزنی …
30/1/90
گفتوگوهاي بيمخاطب
توسط قطره باران
دوباره دارم قاطی می کنم.
داره میزنه به سرم .
یه مدت خوب شده بودما ، ولی باز دوباره انگار …
حتمن باید یه چیزی خراب شده باشه این وسط.
یه چیز ِخیلی مهم؛
اینقد مهم که همه چیزای دیگه رو هم ریخته بهَم.
که تمام تلاشم برای درست کردنشون بی نتیجه مونده .
که نمیذاره من همونی باشم که پیش از این بودم.
که نمیذاره من همونی باشم که دلم میخواد باشم .
هیچ نمیدونم اون چیز چیه .
شاید اگه میدونستم ، میتونستم درستش کنم .
حالا دیگه به کل امیدمو از دست دادم .
میدونم که درست شدنی نیس.
یه چند وقت یه بار سعی میکنم خودمو بزنم به اون راه و ندیدش بگیرم و خوب باشم .
ولی باز یه جوری خودشو بهم نشون میده .
…
به کل داره میزنه به سرم …
نفسم در نمیاااااد،
جمعه ها که هیییییییچ
شنبه ها ،یکشنبه ها ، دوشنبه ها و …. هم سرنمیاد .
پ.ن: عنوان رو باید کامل می نوشتم که این اَزَم برنمیاد !
10/12/89
تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
بعضی حرفا ،
بعضی اِسما ،
بعضی کلمه ها،
بعضی وقتا،
بعضی جاها،
بعضی غذاها،
بعضی دَرسا،
بعضی آهنگا،
بعضی خاطره ها،
بعضی …
بعضی …
بعضی …
اَه!
اصلن کاش این بعضیا هیچ وقت نبودن .
یا کاش وقتی آدم میخواست فراموش کنه ، این بعضیا هم فراموشش می شد تا هِی نیاد به یادش و بخواد به زخمش ، نمک بپاشه و هِی تازه نیگَهِش داره .
اصَن میدونی چیه؟!!
بعضی زخما ، هیچ وقت خوب نمیشن .
…
28/11/89
تفکرات اندرونی
توسط قطره باران
من نمی فهمم چرا بقیه خیلی راحت میتونن الکی بگن مثلن فلان برنامه رو ندارن، برای اینکه نخوان فلان کار رو انجام بدن. ( کاری که البته مال خودشونه ، وظیفه خودشونه , نه دیگری)
یا وقتی ازشون یه چیزی میپرسیم، خیلی راحت میتونن الکی بگن نه ، نمیدونم ، خبر ندارم .
یا خیلی راحت 180 درجه مخالف اون چیزی که در واقعیت هست ، به زبونشون بیارن . هیچ هم کَکِشون نگزه .
یا …
آخه چرا بقیه میتونن ، من نمیتونم ؟!!!!!
از دروغگو ها متنفرررررم، می فــهـمی؟
بدتر از اون ، متـنــفــــرررررررم از اینکه مجبور بشم بهشون راستشو بگم ، در حالیکه خودشون هیچ وقت با آدم روراست نیستن .
ای خدا ، یه کم هم به من دروغ یاد بده .
خب چی میشه مگه ؟!!
پ.ن1: فک می کنم این اولین پُستی باشه که اینجوری داغ داغ منتشرش می کنم . چون همیشه پُست هامو با چند روز تاخیر میذاشتم . این یعنی الان خیلی عصبانیم هاااا! واقعن دست خودم نیس . ولی با شنیدن کوچکترین و مسخره ترین دروغا هم ، قلبم درد میگیره ، به شدددددددددت!
پ.ن2: عنوان نام فیلمی کمدی با بازی «جیم کری» است .
16/11/89
گفتوگوهاي خودموني
توسط قطره باران
ميدوني الان چند وقته كه حالت default مسنجرتو گذاشتي invisible to everyone ؟!
اصلا ميدوني چند وقته خودتو رَسمَن و اِسمَن ، ازعالم و آدم hidden كردي و خزيدي تو پيلهي تنهايي خودت و همه درها رو هم بستي؟!
دِ ، بسه ديگه .
پس كِي ميخواي روشن بشي و از اين تاريكي بيرون بياي؟!
چه دلت بخواد ،چه نخواد، مجبوري كه به زودي available بشي و خودتو نمايان كني .
فقط اميدوارم عواقب اين همه مدت عزلت و گوشه نشيني ،دامنتو نگيره!
غم تنهايي اسيرت ميكنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه
22/6/89
گفتوگوهاي بيمخاطب
توسط قطره باران
تو که تمام «اعتماد» و » اعتقاد» و «اعتبار» مرا با به بادِ فنا دادی .
لااقل بیا و این تردیدهای لعنتی را از دل شکسته ام بگیر و ببر و راحتم بذار .
بذار کمی هم روی آسودگی را ببینم .
18/3/89
گفتوگوهاي بيمخاطب تفکرات مینی
توسط قطره باران
» … و آموختم از رود که جاری باشم در زیر درختان در دشت و نایستم به انتظار سپاس که دریا در انتظار من است .»
درسته که همچو رود جاری ام در زیر درختان و انتظار هیچ سپاسی ندارم ، اما گاهی وقت ها ، تنهی بعضی از درخت ها ، بدجوری دلم رو میشکنه و گِلآلودم میکنه .
یعنی تحمل این تنه ها /طعنه ها ، واسه دریایی شدن لازمه ؟!!
10/2/89
تفکرات اندرونی