قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

کتاب‌خوانی-۳

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آن‌چه فرمونده‌اند:
کُل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا …
این سخنی است که پشت شیطان را می‌لرزاند و یاران حق را به فَیضان دائم رحمت او امیدوار می‌سازد.

… و تو، ای آن‌که در سال شصت‌ویکم هجری هنوز در ذخایرِ تقدیر نهفته بوده‌ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی وعصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده‌ای، نومید مشو،
که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی، مطالعه ادامهٔ این نوشته »

بدون دیدگاه »

برف که می‌بارد، غم/شادی در دلم می‌روید

لعنتی!
واژه‌های لعنتی!
همه‌شان اینجا بودن، در ذهنِ من!
مدام مقابلم خودنمایی می‌کردن و اشکم را درمی‌آوردن.

اما حالا که آمده‌ام تا ثبت‌شان کنم، همه از ذهنم گریخته‌اند.
پخش و پراکنده شده‌اند دور و وَرم.
توان جمع‌وجور کردن‌شان را ندارم.
هرچقدر هم سعی کنم، هیچ شبیه اول‌شان نخواهند شد.

لعنتی!
ای واژه‌های لعنتی!

 

می‌خواستم از احساس متناقضی که با دیدن برف درگیرش می‌شوم، بگویم.
می‌خواستم از غمی که برفِ امروز بر دلم باراند، بگویم.
می‌خواستم از حجم بغض‌ها و گرفتگی دلم بگویم.
که هیچ انتظارش را نداشتم.
هیچ فکرش را نمی‌کردم احساسی غیر شادی و لذت را در چنین روزی تجربه کنم.
می‌خواستم …
چیزی نمی‌خواهم بگویم.
فقط می‌خواهم همچو آسمان، سرد باشم و ببارم!

۹۰/۹/۵

 

2 دیدگاه‌ها »

تو؟!

تارهای دلم مرتعش شده است …
تو بیا،
تا سازِ دلم خوش‌آهنگ شود!
۹۰/۶/۲۹

بدون دیدگاه »

درد_2

با هر تپش ،
انگار درد را به سراسر ِ بدنم پُمپاژ می کند ؛
این قلب !
24/10/89

16 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید