لعنتی!
واژههای لعنتی!
همهشان اینجا بودن، در ذهنِ من!
مدام مقابلم خودنمایی میکردن و اشکم را درمیآوردن.
اما حالا که آمدهام تا ثبتشان کنم، همه از ذهنم گریختهاند.
پخش و پراکنده شدهاند دور و وَرم.
توان جمعوجور کردنشان را ندارم.
هرچقدر هم سعی کنم، هیچ شبیه اولشان نخواهند شد.
لعنتی!
ای واژههای لعنتی!
میخواستم از احساس متناقضی که با دیدن برف درگیرش میشوم، بگویم.
میخواستم از غمی که برفِ امروز بر دلم باراند، بگویم.
میخواستم از حجم بغضها و گرفتگی دلم بگویم.
که هیچ انتظارش را نداشتم.
هیچ فکرش را نمیکردم احساسی غیر شادی و لذت را در چنین روزی تجربه کنم.
میخواستم …
چیزی نمیخواهم بگویم.
فقط میخواهم همچو آسمان، سرد باشم و ببارم!
۹۰/۹/۵



