قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

برف که می‌بارد، غم/شادی در دلم می‌روید

لعنتی!
واژه‌های لعنتی!
همه‌شان اینجا بودن، در ذهنِ من!
مدام مقابلم خودنمایی می‌کردن و اشکم را درمی‌آوردن.

اما حالا که آمده‌ام تا ثبت‌شان کنم، همه از ذهنم گریخته‌اند.
پخش و پراکنده شده‌اند دور و وَرم.
توان جمع‌وجور کردن‌شان را ندارم.
هرچقدر هم سعی کنم، هیچ شبیه اول‌شان نخواهند شد.

لعنتی!
ای واژه‌های لعنتی!

 

می‌خواستم از احساس متناقضی که با دیدن برف درگیرش می‌شوم، بگویم.
می‌خواستم از غمی که برفِ امروز بر دلم باراند، بگویم.
می‌خواستم از حجم بغض‌ها و گرفتگی دلم بگویم.
که هیچ انتظارش را نداشتم.
هیچ فکرش را نمی‌کردم احساسی غیر شادی و لذت را در چنین روزی تجربه کنم.
می‌خواستم …
چیزی نمی‌خواهم بگویم.
فقط می‌خواهم همچو آسمان، سرد باشم و ببارم!

۹۰/۹/۵

 

2 دیدگاه‌ها »

چشم هایم …

سردمه .
تموم استخوونای تنم از سرما می لرزه .

بلند میشم و میرم جلوی شومینه .
یه پایم رو بلند می کنم و میذارم رو لبه ی پایینی ش ، جلوی آتیش ،
کف دستامو هم میذارم رو طاقچه ی بالایی ش .
گرمای سنگای شومینه از کف دست و پام ، میره تو بدنم .
نگام میفته به چهره خودم تو آینه ی بالای شومینه .
اول لب های بی حالت و موهای پریشونم رو می بینم .
بعد هم چشمامو .
زل می زنم تو چشمای خودم .
اونجا تنها جاییه که می تونم » تو « رو توش ببینم …

آاااااااای سوختم !
30/10/89

4 دیدگاه‌ها »

زمستان 88

یک روز سرد( یخ !!) بهمن ماهی:

زمان : هنگام اذان ظهر
مکان : w.c دانشگاهی حوالی ِکوه ها !

یکی از دانشجوها در حال خروج از w.c:
وووووووووی !! چقد هوا سرده !! خدا خودش اون بالا نشسته یه جای گرم ، اون وخت سرماشو فرستاده این پایین، واسه ما بدبختا !!

دوستم : :-) !
من : :D !!

———–
زمان : 10 دقیقه پس از اذان ظهر
مکان : مسجد همون دانشگاه ِحوالیِ کوه ها

من : دارم میرم با خدا حرف بزنم . کاری باهاش نداری ؟!
دوستم : چرا ! سلام برسون و بهش بگو زودِ زودی ما رو ببر پیش خودش گرم بشیم تا اینجا نمردیم از سرما ! ;-) !
من : :-) ;-)

———-
پ.ن: نمردیم و سرمای زمستان 88 رو هم دیدیم! ;-)
18/11/88

1 دیدگاه »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید