قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

کتاب‌خوانی-۳

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آن‌چه فرمونده‌اند:
کُل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا …
این سخنی است که پشت شیطان را می‌لرزاند و یاران حق را به فَیضان دائم رحمت او امیدوار می‌سازد.

… و تو، ای آن‌که در سال شصت‌ویکم هجری هنوز در ذخایرِ تقدیر نهفته بوده‌ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی وعصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده‌ای، نومید مشو،
که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی، مطالعه ادامهٔ این نوشته »

بدون دیدگاه »

کتاب‌خوانی-۲

فصل انجماد قلب‌ها رسیده و قلب‌ها نیز یخ زده‌اند.
حیات قلب در گریه است و آن «قتیل‌العَبَرات» کشته شد تا ما بگرییم و …
خورشید عشق را به دیار مرده قلب‌هایمان دعوت کنیم و برف‌ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود.

فتحِ خون/شهید سید مرتضی آوینی/نشر واحه

 

پ.ن: «کلِ یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا»
هرسالی که می‌گذره، مفهوم این عبارت بیشتر برام روشن می‌شه.

۹۰/۹/۱۴

بدون دیدگاه »

برخیز که شور محشر آمد / کاین قصه ز سوز جگر آمد

چه حال خوبی به آدم میده ، خوندن «زیارت عاشورا» بعد ِ دیدن «مختارنامه» !
یه جور حس سبکی و آرامش !
وقتی زبونت همراه تک تک سلول های وجودت میگه :» فلعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت » مطالعه ادامهٔ این نوشته »

8 دیدگاه‌ها »

خاک خونین

چون قدم بر خاک خونین داشتی
بذر غیرت در زمین می کاشتی

زهر عشق حق به حمد آمیختی
در رکوعت می به ساغر ریختی

قبله ی تو عشق و مستی قتل گاه
این مشایخ قبله هاشان بر گناه

گویمت از هفت رنگان، مو به مو
خرقه پوشان دغل کار دورو

سجده بر پست و ریاست می کنیم
با خدا هم ما سیاست می کنیم

کو نشانی که شما اهل دلید
جملگیتان بر نماز باطلید

می چکد شک بر سر سجاده ها
وای از روزی که افتد پرده ها

ما خدایان زیادی ساختیم
مال مردم را به خود پرداختیم

چون قدم بر خاک خونین داشتی
بذر غیرت در زمین می کاشتی

زهر عشق حق به حمد آمیختی
در رکوعت می به ساغر ریختی

شیر حق برخیز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد

کاخها، گردیده مسجد، سرفراز
صد رکعت تزویر دارد هر نماز

شیر حق برخیز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد

کاخها، گردیده مسجد، سرفراز
صد رکعت تزویر دارد هر نماز

سجده در مسجد، حسینا مشکل است
این بنا از دل نباشد، از گل است

این خسان با مال مردم زنده اند
جملگی اندر نماز و سجده اند

دم ز راه و رسم سلمان می زنیم
لاف اسلام و مسلمان می زنیم

کاشکی از نسل سلمان می شدیم
لحظه ای، یک دم، مسلمان می شدیم

مهدی شریفی

این روزا این شعرو زمزمه می کنم با صدای «علیرضا عصار»!
88/10/11

6 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید