دو سال از عمر قطرهباران میگذره.
درست مثل بیست و دو سال و چهار ماهی که از عمر خودم میگذره…
بی هیــــــــــچ … !
۹۰/۸/۲۸
دو سالگی!
The End!
میخوام تو اوج خداحافظی کنم!
هه هه هه!!!
آره خندهداره.
این «تو اوج بودن» برای من خیلی خندهدار به نظر میرسه!
چرا که اصولن آدم اهل فراز وفرودی نیستم که بخوام روزی به اوج برسم.
منظورم از اوج ، «اوجِ یکنواختیِ» شاید!
منظورم اینِ که حال و احوال ِ این روزهام، به نسبت اون روزهایی که تازه شروع کرده بودم، هیچ فرقی نداره.
نه زندگیم روبهراه شده، نه داغون و بههم ریخته.
نه عاشق شدم، نه کسی عاشقم شده. ![]()
نه ازدواج کردم، نه قصدشُ دارم.
نه ارشد قبول شدم و نه حتا میخوام بشینم به درس خوندن.
نه قصد رفتن به خارج از کشور رو دارم.
نه قصد خودکشی(!)
…
و نه هیچ چیز دیگر.
هیچ کدام از بهانههایی که معمولن آدما برای ترک بلاگشون میارند رو من ندارم.
من هنوز همون آدمِ اول راه هستم.
با حداقل تغییرات ممکن.
حتا آدمای حقیقی زندگیم هم نسبت به قبل بیشتر نشده که بخوام نسبت به مجازیهاش بینیاز بشم.
بیشتر که هیچ، حتا کمتر هم شده.
و اتفاقن برخلاف سابق خودم رو هم بینیاز از ارتباط با آدما نمیبینم.
ولی …
میخوام خداحافظی کنم.
تو اوج میخوام خداحافظی کنم!
تو اوجِ یکنواختی!
حالا چرا میخوام خداحافظی کنم؟
خب قرار نیست که همهچیز برای همیشه ادامه داشته باشه.
ضمن اینکه فکر میکنم آدما نیاز دارند یه چند وقت یه بار بصورت کلی ریست بشوند.
شاید بعد چند ماه احساس خفگی بهم دست بده و دلم بخواد برگردم.
نمیدونم.
خودم که اصلن دلم نمیخواد اینطوری بشه.
ولی در برابر وسوسه نوشتن، کاملن انسان بیارادهای هستم.
این پست رو هم بیشتر بخاطر این نوشتم تا حدامکان راه برگشت رو برای خودم ببندم.
ضمن اینکه این حداقل کاری بود که برای احترام به کسانی که اینجا رو میخوندند، میتونستم انجام بدم.
پس…
بدرود!
پ.ن۱: اینطور نیست که مثلن شب خوابیده باشم و یهو صبح بلند شوم و این تصمیم رو بگیرم.
شاید بیشتر از یک ماهِ که دارم به این موضوع فکر میکنم و این نوشته رو هم خیلی وقت پیش تایپ کرده بودم.
پ.ن۲: وابستگی بد دردیست …
علاوه بر حس غمی که تو دلم حس میکنم، احساس قاتل بودن هم دارم!
هیچ فکرشُ نمیکردم حتا به ۲سال هم نرسه…
۹۰/۷/۱۵
به بهانه ۳۱ آگوست (که گذشت!) -2
در پاسخ به پست قبلی:
خب حقیقتش بعد نوشتن پست قبل با خودم قرار گذاشتم تا مدتی چیزی ننویسم.
تا زمانی که به یه جواب قانعکننده برسم یا حداقلش دلم تنگ شه برای اینجا نوشتن.
ولی به یکباره به نکتهای پی بردم که فقط کم مونده بود فریادِ اورهکا!اورهکا!(یافتم!یافتم!) سر بدم
:
این درستِ که بود و نبودِ این بلاگ هیچ فرقی به حال کسی، جز خودم نداره، ولی …
متاسفانه(!) آدمیزاد ذاتن یک موجود اجتماعیِ.
شاید ما خودمون زیاد متوجهش نباشیم، ولی بدنمون همونقدر به گفتن و شنیدن نیاز داره که به آب و غذا.
من تا امروز این مسئله رو قبول نداشتم.یا نمیخواستم قبول کنم.
ولی میبینم که نمیشه با سرشت و طبیعت خودمون مقابله کنیم.
بعضی از آدما هستن که این امکان گفتن و شنیدن براشون فراهم نیست.(حالا به هر دلیلی)یا فراهم هست، ولی کافی نیست.
بعد یه موقعهایی هست که آدم از فرط خستگی و تنهایی احساس خلاء بهش دست میده.
احساس میکنه وجود نداره، کسی نمیبیندش، کسی صداشُ نمیشنوه، اصلن انگار مُرده باشه.
این احساس رو بارها تجربه کردم.
شاید خیلی خیلی بیشتر از دیگران.
اینقدری که انگار جزئی از وجودم شده.
بعد اون موقعها، پیش خودم میگم چقد خوب که یه جایی مثل «قطرهباران» رو دارم.
وقتی اینجا هستم احساس میکنم زندهام، وجود دارم، دارم نفس میکشم.
اصلن آدمم، دارم زندگی میکنم.
دارم زندگی میکنم!
دارم زندگی میکنم؟؟؟
…
به قول فرید(رامبد جوان) تو سریال خانهسبز:»مسخره است. نه؟!«
پ.ن: این مسئله رو یادم رفت در پست قبل ذکر کنم که ۳۱آگوست روز جهانی وبلاگنویسیِ.
۹۰/۶/۱۳
به بهانه ۳۱ آگوست (که گذشت!)
هرچه فکر میکنم، هیچ نمیفهمم
واقعن چه دلیلی دارد که آدمیزاد این همه وقت و هزینه بگذارد
و به اینترنت وصل شود
و با هر بدبختی ممکن فیلترینگ را دور بزند
وارد وبلاگش بشود
و مطلبی را در آنجا به نمایش بگذارد
که برای هیچکس جز خودش اهمیتی ندارد
که …
؟؟؟؟؟؟؟
هیچ نمیفهمم؛
هیییییییییچ
پ.ن:که …
مخاطبی ندارد!
۹۰/۶/۱۰
برگشتن یا برنگشتن! مسئله اینست
آمارِ وردپرس میگه که بیشتر از یه ماهه که اینجا خواننده نداشته .
البته نصف ِبیشتر این مدت ، خودم بسته بودمش ؛ اصن کسی فهمید؟!!
حقیقتش نمیدونم چرا بستمش ،
و حالا چرا باز ، بازش کردم!
این پست رو هم فقط واسه ثبت در تاریخِ این وبلاگ و این مزخرفات گذاشتم:)
پ.ن: هععععععععی روزگار!
یعنی اولین پُستم تو سال نود، باید یه همچین پُستی باشه ؟!!
14/1/90
منو بشناس ای غریبه
* هی به خودم میگم آخه تو مگه از دوست و آشنا و فامیل چه خیری دیدی ، که حالا بخوای از غریبه ها ببینی؟!
اما حقیقتش انتظار ِخیر دیدن از غریبه ها رو ندارم .
اونا در همین حد که جیب مونو نزنن ، کفایت میکنه ![]()
ولی جِدَن غریبه ها رو همیشه بیشتر دوست داشته ام .
اصن آدما تا وقتی که تو رو نمیشناسن و غریبه ان ، انگار دوست داشتنی تر و مهربون تر و بهترند .
نمیدونم ، شاید اینکه آدم ازشون توقعی نداره ، اینطور به نظرش میاد .
اصلن تا وقتی که کسی دور و بَرِ آدم نباشه که آدم ازش توقعاتی داشته باشه ، زندگیش آروم تر و راحت تر و بی دردسر تره .
نه ؟!!
مطالعه ادامهٔ این نوشته »
بی بارونی!
دیشب خواب بودم . یعنی داشت خوابم می برد که صدای تق تقی از توی حیاط توجهم رو جلب کرد .
گوشامو تیز کردم تا ببینم صدای چیه .
صدای قطرات بارون بود که به ایرانیت ها می خورد .
چقد با بارون بیگانه شدیم که با شنیدن صداش ، باید یه کم فکر کنیم تا بفهمیم صدای چیه .
هم متعجب شدم از اینکه داره بارون میاد ، هم کلی ذوق کردم .
یعنی ببین کارمون به کجا رسیده که بارش بارون ، اونم تو دلِ زمستون ، برامون به اندازه بارش ِ شهاب سنگ غافلگیر کننده و عجیبه !!!!!
ای خدا !!!
شُکرت !
پ.ن :دیشب خیلی دلم می خواست بلند بشم و برم از پشت پنجره بارون رو تماشا کنم .
ولی تمام تنم غرقِ خواب بود ؛
بجز گوش ها و قلب و عقلم .
من تنها با گوش هام صدای قطره هایِ بارون رو می شنیدم ،
و با قلبم لذتشو می بردم ،
و با عقلم (ذهنم) فکر می کردم و این اراجیف و یه سری اراجیف دیگه رو سر هم می کردم
تا خوابم ببره .
15/10/89
من زمینی شده ام !!
آخه چطوری تونستم ؟!
چطوری تونستم از اونجای خوبی که بودم دل بکنم و جدا بشوم و عوضش بیام به این مکان پستی که الان تویش هستم ؟!!
آخه چطوری تونستم از اون آسمون زیبا و پهناور دل بکنم و قطره بارون بشم و بیام اینجا و زمینی بشوم ؟!!
آآآآآه خدایااااا!تا حالا اینقدر خودمو ازت دور احساس نکرده بودم .
آخه من چطوری تونستم زمینی بشوم ؟!!
15/11/88
رعد و برقم آرزوست …
دلم یه جیغ و فریاد گنده میخواد .
دلم یه بغض ترکیده و یه گریه ی زیاد میخواد .
دلم یه رعد و برق پرسر و صدا و بعدش هم شر شر بارون میخواد ،
یه بارونی که اینقدر از آسمون بباره و بباره که سیل جاری بشه رو زمین .
یه بارون سیل آسای دونه درشت !!
…
آسمون دلم خیلی وقته که گرفته و ابریه .
پاییز شد و بارون بارید.
پاییز تموم شد ولی دل من هنوز سیراب نشده . هنوزم چشم انتظار بارونه .
نه ، دیگه کار به بارون درست نمیشه . از این سکوت خسته شدم .
دلم یه جیغ و فریاد گنده می خواد … یه رعد و برق پرسر و صدا …
88/10/2
ب بسم الله
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز بیست و هفتم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی
شب اول ماه ذی الحجه سال یکهزار و چهارصد و سی هجری قمری
در یک شب بارانی پاییزی ، با نام و یاد خدا آغاز کردم یک قطره از باران را
(البته بنا به دلایل فنی مجبورم با دو روز تاخیر این پست را قرار دهم !)



