قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

۲۶ سالگی

یک‌دفعه‌ای به ذهنم رسید که من هنوز ۲۶ساله‌م نشده!!
و از این فکر خوشحال شدم و اندکی آسوده‌خاطر.

اینکه یه آدم تو اوجِ احساساتِ ناخوشایند(افسردگی؟) یه دفعه به این فکر کنه که هنوز ۲۶ساله‌ش نشده و این فکر لبخند تو دلش بیاره، خیلیه‌ها!

حالا چرا ۲۶؟ این عدد از کجا یهو اومد تو ذهنم؟
اصن مگه چقد دوره این سن؟
چقد وحشتناکه؟
چی قراره بشه؟
؟؟؟؟؟
نمی‌دووووونم.

فقط یه فکر،یه احساس، یه امیدِ زودگذر بود
که مثل نسیمی اومد و رفت …

۹۰/۱۱/۲۶

6 دیدگاه‌ها »

روزهای خوش یک عدد عمه بودن-۱

چندین ماهه که داریم تلاش می‌کنیم بچه، ۴دست‌وپا رفتن یاد بگیرد.
اوایل حتا نمی‌تونست روی دست‌هاش بایسته.تا دَمَر میذاشتیمش، فوری میفتاد رو شکم و دستاشُ از عقب می‌برد بالا. یه حالتی که انگار میخواد پرواز کنه!
حالا یه ۲-۳ماهیِ که میتونه روی دستاش به حالت ۴دست‌وپا بایسته.ولی همیشه یه پاشُ حایل می‌کرد جلوش تا نیفته و از جاش تکون نمی‌خورد. فقط به همون حالت نشسته دورِ خودش می‌چرخید و اگه چیزی می‌خواست، دستشُ تا جایی که می‌تونست دراز می‌کرد.

اما دیروز، برای اولین‌بار شاهد ۴دست‌وپا رفتنش بودیم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »

5 دیدگاه‌ها »

الف حاء کاف عین

سکوتِ سالیانِ سال خانه مان ، شکسته شده است ؛
با صدای یک نوزاد!

البته راستش حالا دیگه نوزاد نیست ، که یک کودکِ شیرخواره است.
با امروز دقیقن 3 ماه می شود که به این دنیا قدم گذاشته.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

1 دیدگاه »

ازدواج دانشجویی

اون دسته از دانشجویانی که از روز اول ورود به دانشگاه ، اهداف بلند مدت در سر می پروراندند و نقطه به نقطه ی دانشگاه و خیابان های اطراف رو به دنبال شریک زندگی آینده شون ، گشتند ؛ حالا در دو – سه ترم باقی مانده، در دوره کارشناسی به صورت زوجِ مرتب سر کلاس میشینند !
خدا رو شکر که حداقل آرزو به دل، فارغ التحصیل نمیشن :)
19/2/90

5 دیدگاه‌ها »

مجبورم

خیلی سخته لبخند زدن به روی کسی که با تمام وجودت ازش متنفری.
ولی مجبوری باهاش خوب باشی و بگی و بخندی و گرم بگیری.
چقد زجرآوره اون لحظه ای که قلبت داره تیکه تیکه میشه از زخم هایی که اون آدم بهش زده،
ولی باید بهش دست بدی و بشینی روبروش و بهش لبخند بزنی …
30/1/90

5 دیدگاه‌ها »

جدایی اشک از لبخند

داشتم فکر می کردم چرا اونقدر که باید سرِ فیلم «جدایی نادر از سیمین» اشک نریختم .
هرچند اون روزایی که رفتم فیلمو دیدم ،به حدی داغون بودم که بی هیچ حرف و بهونه ای میتونستم ساعت ها اشک بریزم .
اصن بخاطر همون حالِ خرابم میخواستم قید دیدنش رو بزنم.
میدونستم که با دیدن فیلم ،حالم بهتر نمیشه.
نگران بودم که حالِ خرابم ،حس لذت بردن از فیلم رو خراب کنه.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

3 دیدگاه‌ها »

پاسداری شده: یک احمقانه ی شادمان !

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژهٔ خود را بنویسید:

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

پاييزانه

حال ِ منو اگه مي پرسي ، خوبم .
چرا بايد بد باشم ؟!

اصلا همين كه هوا رو به سرما مي ره .
همين كه يه نسيمِ خنكي ، گونه هامو نوازش ميده .
همين كه باد ، برگ‌ها رو اين‌ور ، اون‌ور ميكنه .
همين كه يه نمِ بارون ميزنه تو چشام و با اشكام قاتي ميشه .
همين كه تابش خورشيد خانوم ، كمرنگ ميشه .
همين كه شب ها طولاني تر ميشه .
همين كه ساعت ها يه ساعت به عقب كشيده ميشه .
همين كه چشممان به جمال انار و نارنگي هاي سبز رنگ روشن ميشه.
اصلا همين كه پاييز ميشه
و ماهِ مهر شروع ميشه؛
حال ِ منم خوب ميشه .
خوب ِ خوب .

حالا تو ميخواي باور بكني ، ميخواي نكني .
حتي اگه خودم هم باور نكنم ،‌بازم مهم نيست .

مهم اينه كه پاييز اومده و حالمون هم خوب ِ خوبه :)

1/7/89

6 دیدگاه‌ها »

فقط یه لبخند!

میشه زنده شد فقط با یه لبخند !!
میشه شیرین شد با شیرینی یه لبخند!!

اما
هنوزم ته دلت غم و ترس موج بزنه .
ترس اینکه سابق بر این هم «لبخند» بود ، ولی چه ساده از تو دریغ شد . چه راحت تو را خرد کرد ، دلت را شکست ، داغونت کرد …
و حالا از کجا معلوم که باز چنین نشود؟!!

مهم نیست چه پیش خواهد آمد !
مهم اینه که شیرینی لبخند رو ته دلت حس کنی و برای لحظه ای هرچند کوتاه هم که شده خوشحال باشی که این لبخند به تو برگشته و تو را زنده کرده .
اما باید حسابی حواست جمع باشه که بیخودی به این لبخند ، دل خوش نکنی ،
چرا که هیچ چیز این دنیا موندنی نیست
حتی لبخندهای روی صورت های آدم هایش!!
6/12/88

4 دیدگاه‌ها »

زمستان 88

یک روز سرد( یخ !!) بهمن ماهی:

زمان : هنگام اذان ظهر
مکان : w.c دانشگاهی حوالی ِکوه ها !

یکی از دانشجوها در حال خروج از w.c:
وووووووووی !! چقد هوا سرده !! خدا خودش اون بالا نشسته یه جای گرم ، اون وخت سرماشو فرستاده این پایین، واسه ما بدبختا !!

دوستم : :-) !
من : :D !!

———–
زمان : 10 دقیقه پس از اذان ظهر
مکان : مسجد همون دانشگاه ِحوالیِ کوه ها

من : دارم میرم با خدا حرف بزنم . کاری باهاش نداری ؟!
دوستم : چرا ! سلام برسون و بهش بگو زودِ زودی ما رو ببر پیش خودش گرم بشیم تا اینجا نمردیم از سرما ! ;-) !
من : :-) ;-)

———-
پ.ن: نمردیم و سرمای زمستان 88 رو هم دیدیم! ;-)
18/11/88

1 دیدگاه »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید