تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
تموم شد.

هرچی و هرجوری که بود، خوب یا بد، دیر یا زود؛ تموم شد.
چند سال پیش در جواب کسی که بهم گفته بود «این نیز بگذرد!«، گفتم آری بگذرد! ولی این چگونه گذشتنش خیلی مهمتره.
دارم به چطوری گذشتنش فکر میکنم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
درد میکشم؛
یک دردِ بیموقع،
شبیهِ درد بلوغ!
آری، یک بلوغ دیرهنگام شاید!
من تازه نوجوان شدهام!
پ.ن: یه بیماری هست به اسم «زونا» که اغلب افراد در سنین بالا بهش مبتلا میشن.
اینطور شنیدم که هرکی در کودکی «آبلهمرغون» نگرفته باشه، احتمالش هست که بعدها این بیماری رو بگیره؛ در میانسالی و شایدم پیری.
علایمش مثل «آبلهمرغون»ِ. ولی خیلی سختتر و دردناکتر و دوره درمانش هم طولانیتر.
۹۱/۲/۳۱
وجود برخی چیزها در زندگیِ آدم، جزء ضروریات و واجباتِ.نمیشه بهطورِ کل اون چیز رو از زندگی حذف کرد.
حتا تصمیمگیری برای از بینبردنش هم ، مشکلات زیادی برای آدم ایجاد می کنه.
راست میگن که :»ترکِ عادت، موجب مرض است.«
یکی از این ضروریات و واجباتِ زندگی امروزی، اینترنتِ.
از حدود ۲-۳ماهِ پیش تصمیم گرفتم اینترنت را برای مدتی از زندگیم حذف کنم مطالعه ادامهٔ این نوشته »
با این نفرت باید چه کنم؟
نفرتی که هرگونه رضایت خاطری رو ازم میگیره و نمیذاره از چیزی لذت ببرم.
ولی از طرف دیگه خیالم راحتِ که ذرهای وابستگی ندارم،
میتونم هرچیزیُ راحت بذارم و برم
و به ازدست دادنِ چیزایی که سالها باهام بودن، فکر هم حتا نکنم.
با این نفرت نمیدونم باید چه کنم.
من فقط نمیخوام آدم ناسپاسی باشم.
۹۰/۱۰/۳
تا وقتی تو نیامده باشی و من نداشته باشمت،
پاکترین شهرها هم،
برایم حُکم هوایِ آلودهی تهران را خواهد داشت!
و من خواهم مُرد از بی{هم}نفسی!
۹۰/۹/۳۰
چندین ماهه که داریم تلاش میکنیم بچه، ۴دستوپا رفتن یاد بگیرد.
اوایل حتا نمیتونست روی دستهاش بایسته.تا دَمَر میذاشتیمش، فوری میفتاد رو شکم و دستاشُ از عقب میبرد بالا. یه حالتی که انگار میخواد پرواز کنه!
حالا یه ۲-۳ماهیِ که میتونه روی دستاش به حالت ۴دستوپا بایسته.ولی همیشه یه پاشُ حایل میکرد جلوش تا نیفته و از جاش تکون نمیخورد. فقط به همون حالت نشسته دورِ خودش میچرخید و اگه چیزی میخواست، دستشُ تا جایی که میتونست دراز میکرد.
اما دیروز، برای اولینبار شاهد ۴دستوپا رفتنش بودیم. مطالعه ادامهٔ این نوشته »
همنشینی ۹ها در تاریخ ۹۹/۹/۹ و وسوسهی نوشتن پستی جهتِ انتشار در اینتاریخ(و این لوسبازیا!)، بهانهای شد تا به ۹ سال آیندهم فکر کنم.
اما انگار ذهنم یخ زده باشه.
هرچه چشمامُ بستم و سعی کردم مجسم کنم که ۹سال بعد کجا هستم و دارم چیکار میکنم،هیچی به ذهنم نرسید.
عوضش به ۹سال گذشتهم فکر کردم.
و به طرز عجیبی دریافتم که مطالعه ادامهٔ این نوشته »
۱- اول و آخر هر مجلس عروسی که میرم به این فکر میکنم که :»ایکاش این رسمِ عروسی وَربیفته.«
چرا میشه آدم شب بخوابه،صبح بلند شه ببینه مثلن خیلی از صفحات و امکانات اینترنت منهدم شدن، ولی نمیشه شب بخوابه، صبح بلند شه ببینه یه سری از رسم و رسومات، دیگه وجود ندارن و تلاش برای احیاشون هم فایدهای نداره؟؟؟؟؟؟؟چرا آیا؟!!
۲- بنده آرزو ندارم ازدواج کنم.ولی آرزو دارم مطالعه ادامهٔ این نوشته »