قطره باران

یک قطره از آسمان بیکران ایزدی و دیگر هیچ !

مکمل

یه وقتایی بابام گیج می‌زنه و خطا میره،
ولی مامانم به موقع جلوشُ میگیره ، آگاهش می‌کنه و از اشتباه دَرِش میاره.
یه وقتا هم برعکس.

ولی مهم اینه که  آخرسر هیچ‌کدومشون کار اشتباهی انجام نمیده.
همیشه خوبن.
باهم که هستن، خوبن.
کارشون درسته :)

۹۰/۱۱/۳۰

بدون دیدگاه »

پراکنده از مجلس عروسی و داغی که یاهو بر دلم گذاشت!

۱- اول و آخر هر مجلس عروسی که میرم به این فکر میکنم که :»ای‌کاش این رسمِ عروسی وَربیفته.«
چرا میشه آدم شب بخوابه،صبح بلند شه ببینه مثلن خیلی از صفحات و امکانات اینترنت منهدم شدن، ولی نمیشه شب بخوابه، صبح بلند شه ببینه یه سری از رسم و رسومات، دیگه وجود ندارن و تلاش برای احیاشون هم فایده‌ای نداره؟؟؟؟؟؟؟چرا آیا؟!!
۲- بنده آرزو ندارم ازدواج کنم.ولی آرزو دارم مطالعه ادامهٔ این نوشته »

4 دیدگاه‌ها »

۱۰۱ راه براي ذله كردن فرزندان _ ۳

مامان و بابام توی اون اتاق مشغول تغییر دکوراسیون و جابجایی تخت‌ها بودند.
چند روزیِ که مامانم گیر داده «این تخت‌ها بزرگند و همه اتاق رو گرفتند ،بفروشیم کوچیکترشُ بگیریم.«
بعد بابام ـ که فوق‌تخصص خراب‌کاری دارن ایشون!ـ میگفت «نه ،پایین و بالای همین تخت‌ها رو میبرم تا کوچیک شه!!!» مطالعه ادامهٔ این نوشته »

6 دیدگاه‌ها »

صدبار گفتی و دیدی بی‌ثمری‌اش را/ سکوت چه ضرر داشت که یک بار نگفتیش؟!!

ببین وقتی نه تو توجهی به حرف من داری، نه من توجهی به حرف تو،
و هردومون هم ادعا داریم که اگه چیزی میگیم واسه خاطر سلامتی و خوبی ِ طرف مقابلِ‌مونِ ، ولی با این حال هیچ کدوم واسه حرف اون یکی تره هم خرد نمیکنیم ،
دیگه چه کاریِ این قد خودمونُ خسته میکنیم، حرفیُ میزنیم که بعدش جوابی بشنویم که هیچ ازش خوشمون نمیاد و دلمون بگیره و ناراحت بشیم از این که گوش شنوایی وجود نداره و غصه بخوریم و …

هیسسسسس!
دیگه هیچی نگو.
بیا دیگه بی خیال هم بشیم.
بیا دیگه چشمامونُ ببندیم و همدیگه رو نبینیم.
تو برو سی خودت، منم سی ِ خودم.

4/6/90

2 دیدگاه‌ها »

شرمنده ی مهربونیای مهربونا

چه جوریاس که همیشه بدترین رفتارا رو با بهترین آدمایی که دور و برمون میشناسیم، داریم؟!!! :(

25/3/90

بدون دیدگاه »

الف حاء کاف عین

سکوتِ سالیانِ سال خانه مان ، شکسته شده است ؛
با صدای یک نوزاد!

البته راستش حالا دیگه نوزاد نیست ، که یک کودکِ شیرخواره است.
با امروز دقیقن 3 ماه می شود که به این دنیا قدم گذاشته.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

1 دیدگاه »

101 راه براي ذله كردن فرزندان _ 2

ديشب براي‌مان تكه كيكِ تولدي آوردند .
اون موقع تازه شام خورده بوديم و ميل نداشتم .
گذاشتمش تو يخچال واسه شبي ، نصفه شبي كه گشنه‌م شد ، چيزي باشه واسه خوردن .
حالا به خيال كيك ميرم سر وقت يخچال .
درشو كه باز ميكنم با يه يخچال تميز و مرتب و تقريبا خالي روبه‌رو ميشم .
ديدن يه يخچال به اين تميزي و خلوتي توي خونه ما از اتفاقات نادره .
از بس هميشه قابلمه‌ها و ظرف‌هاي نصفه نيمه غذا شلوغش ميكنه .
با چشمام تمام طبقات يخچالو ميگردم .
خبري از كيكم نيست.
جلوي يخچال ميشينم تا با دقت بيشتري بگردم .
نه‌خيــــــــــر!
هيچ اثري از كيك نيست.
مطالعه ادامهٔ این نوشته »

8 دیدگاه‌ها »

101 راه براي ذله كردن فرزندان _ 1

اينجا كه نشسته ام پاي كامپيوتر ، سردترين نقطه‌ي اتاق است .
طبق معمول ،‌پتوي نازكي را گرفته ام دورم و مشغول وب گردي ام .
براي رفع خستگي ِ يك جا نشستگي ،‌بلند مي شم و دوري تو خونه ميزنم .
مي بينم كه وسط هال ،‌بابا خوابش برده ، بدون هيچ رواندازي.
ميدونم كه سردش نيست _ چون مچاله نشده _ ،‌ولي زيرِ كولر، كتف و كمرش درد مي گيره .
از خيرِ خودم ميگذرم و ميرم پتوي نازكمو ميارم و ميندازم رو بابا.
بيدار ميشه و دعوام ميكنه كه نميخوام و چرا ميندازي و گرمه و اينا .
بيا و خوبي كن !
بي هيچ حرفي پتومو برميدارم و ميرم پي كارم .

پنج دقيقه بعد ، مطالعه ادامهٔ این نوشته »

7 دیدگاه‌ها »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید