روزگار غریبیست؛
آن هنگام که حتی چهره خودت را هم بی چشمانِ غیرمسلح در آینه تشخیص نخواهی داد!
12/4/90
86
2 دیدگاهها »
چشم هایم …
سردمه .
تموم استخوونای تنم از سرما می لرزه .
بلند میشم و میرم جلوی شومینه .
یه پایم رو بلند می کنم و میذارم رو لبه ی پایینی ش ، جلوی آتیش ،
کف دستامو هم میذارم رو طاقچه ی بالایی ش .
گرمای سنگای شومینه از کف دست و پام ، میره تو بدنم .
نگام میفته به چهره خودم تو آینه ی بالای شومینه .
اول لب های بی حالت و موهای پریشونم رو می بینم .
بعد هم چشمامو .
زل می زنم تو چشمای خودم .
اونجا تنها جاییه که می تونم » تو « رو توش ببینم …
آاااااااای سوختم !
30/10/89
اشک مصنوعی
از برکت این قطره sno* tears (اشک مصنوعی) ، میتونم با خیال راحت ، یه دلِ سیر گریه کنم .
بدون اینکه نگران گیجی و سر درد بعدش باشم
31/2/89



